مصطفی
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم از بلند كاج كوچه ي بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه يادگاري جاودانه برتراز بي بقاي خاک
مصطفی
... من مشتهاي گرانم را به سندان جمجمه ام كوفتم و به سان خدايي در زنجير ناليدم و ضجههاي من چون توفات ملخ مزرع همه شاديهايم را خشكاند. و معذالك ( آدمك هاي اوراق فروشي!) و معذالك من به دربان پرشپش بقعه امامزاده كلاسيسيم گوسفند مسمطي نذر نكردم!...
مصطفی
نه فريدونم من، نه ولاديميرم كه گلولهيي نهاد نقطه وار به پايان جملهيي كه مقطع تاريخش بود نه باز ميگردم من نه ميميرم ...
مصطفی
در قرمز غروب رسيدند از كوره راه شرق دو دختر كنار من تابيده بود و تفته مس گونههاي شان، و رقص زهره كه در گود بي ته چشم شان بود به ديار غرب ره آوردشان بود و به ما گفتند: « با من بيا به غرب !» ...
مصطفی
این محنتی که از تنگی قفس می کشیم کفران نعمتی است که در باغ کرده ایم .
مصطفی
متـرلینـــگ : انسـان عادی مثل شهـر ی ست 100 دروازه کـه تقـدیر از هر دری بر او وارد میشود اما فـرد حکیـم همانند کاخی است با یـــک در که تقـدیر قبل از ورود به آن در می زنـد
مصطفی
همان غاری که از وارد شدن به آن واهمه دارید ، میتواند سرچشمه آن گنجی باشد که دنبالش می گشتید . . .
مصطفی
روزي مي شود كه برگ برنده ات دل مي شود .... اما تو ديگر حاكم نيستي .
مصطفی
با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمده ای ، مهربان باش و دوست بدار ، شاید فردایی نباشد ...
مصطفی
خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها . . .
مصطفی
امروز، مهمترین تکیهگاه زندگیام را از دست دادم؛ پشتی صندلی کامپیوتر شکست ...
مصطفی
اگه به موقع شروع کنی، نیاز به دویدن نداری ...