شاپورخان
به تو کــــه کــــــاري ندارم! دارم به دردِ خــــودم مي ميرم تقصـــــير من نيست که "تــــــو" تنــــــها درد مني...!
شاپورخان
چشمــانــت کـارناوال آتــش بــازيســت! يــک روز در هــر سال بــراي تمــاشــايــش مــي روم و بــاقــي روزهــايــم را، وقــف خــامــوش کــردن آتشــي مــي کنــم کــه زيــر پــوستــم شعلــه مــي کشــد...
شاپورخان
هر سن و سالی که داشته باشی اگر کسی نباشد ، مرده یا زنده که با یادش، چشمانت، از شادی یا غم پر اشک شود هرگز زندگی نکرده ای...
شاپورخان
اما نيستي تا اضطراب جهان را كنار تو در ترانه اي كوچك خلاصه كنم اما نيستي تا شب تشويش هر شب خويش را در اشتغال گريه ها و گور ها روشن كنم اما نيستي تا در دهان داس برويم و در پريشاني شعله پرپر شوم اما نيستي (خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي دهد) ...
شاپورخان
با شعرهای من کسی تو را نخواهد شناخت از این حرفها بزرگتری، زیباتری!
شاپورخان
جزئیات چشمهایت... کلیات زندگی من است ...
شاپورخان
نه خورشید...! نه ماه...! روزگار من با گردش نگاه تو می چرخد...
شاپورخان
این بـــار مـــرا دست خودت بسپـار هـــر وقت که مرا دست خدا سپردی گریه امانم را بـــرید...