طلوع
هستی وارونه ای داریم همرنگ عدم **عمر ما چون موج باشد در تباه خویشتن
طلوع
هـزاران هـزار بـار خیـالت را پـی نـخـود سـیاه فـرسـتادم ! بــاز هــم ... چـه رویـی دارد ...!
طلوع
دروغ بگو تا باورت کنند..... اب زیر کاه باش تا بهت اعتماد کنند بی غیرت باش تاازادی حس کنند.... خیانت هایشان را نبین تا ارام باشند کذب بگو تا عاشقت شوند... هر چه نداری بگو دارم، هر چه داری بگو بهترینش را دارم اگر ساده ای ، اگر با وفایی ، اگر راست گویی، اگر با غیرتی، اگر یک رنگی ، همیشه تنهایی همیشه تنها
طلوع
ذهنـــم فلــــج میشود ... وقتـــی میخــوانمــت و تـــو نــمیـگـویــی " جانــــــــــم ؟! " ... !!!
طلوع
از خطـ خطی هایم ساده نگــــــــذر . . . ! بـه یـاد داشتــــــه باش . . . این "دلــنـوشته ها " را یک "دل " نوشته ....
طلوع
ماجایی زندگی می کنیم که مردمانش خاکستری اند اما دم از سپیدی می زنند. و اگر خواستی هوای کسی را داشته باشی هوا را از تو می گیرند.
طلوع
خدایا چه می شد اگر اشتراکی نفس می کشیدیم چه می شد اگر خنده هایمان،گریه هایمان تنها نمی شدند خدایا چه می شد اگراز کنار آدمها با نفرت نمی گذشتیم چه می شد اگر سنگ نبودیم چه می شد اگر راه هایمان صاف نه اما با هم بودیم چه می شد اگر عشق مثل هوا بینمان جاری بود خدایا چه می شد مگر؟!
طلوع
تو ماه را دوست داری و من ماه هاست تو را ....
طلوع
جهان پیشینم را انکار می کنم، جهان تازه ام را دوست نمی دارم، پس گریزگاه کجاست؟ اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟
طلوع
و آدم اگر دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید که دهانش پیش هر غریبهای باز نشود؟
طلوع
لبــــت نه گـوید و پیـــداست میگـــــوید دلت آری ، که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
طلوع
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم...... سعدی
ای فانوس شبهای بیداری ام
14 سال و 4 ماه و 8 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبلهوای امشبم باز طوفانی است
باز ویرانم
آشفته ام
خرابم
تلخم
ای که صدایت از جنس باران است
امشب از حال من باخبر باش
مثل امروز
مثل امروز که دلتنگ بودم
که بی طاقت بودم
که دلت برایم سوخت
باز شکسته ام ای یار
باز لحظه هایت را تلخ کردم
باز دقیقه هایت را دلگیر کردم
باز لبخندهایت را نادیده گرفتم...
باید ببخشی این دل کوچک را
کوچک و بهانه گیر
بیا و چشم بر من بدوز
تو که دنیایم را عاشق کردی
با دنیای شیرین خودت
روزگارم با تو بهترین است
تو که عادت زندگیم شدی
فقط تو میتوانی آرام کنی
این روح بی قرار را
بگذار بر سینه ات تکیه کنم
تا اشک بریزم
بی صدا...
باز بر من بتاب
تا روشن شوم...