بچه که بودم بابا میگفت؛"من بودم وُ دایی خدا #بیامـرزُ وُ عمه خدا بیامرز وُ مامان خدا بیامرز.. بعد بلند می خندید، می گفت" ای بابا همه که #رفتـن !" وَ من می خندیدم . . .
بابا آرام خنده ش محو می شد همانطور که دستش را از پُشتِ سرش تا پیشانیش می کشید وُ زمین را نگاه می کرد.
دیروز عکس ها را نگاه می کردم . دیدم من بودم وُ بابا خدا بیامرز، مامان خدا بیامرز، عمه خدا بیامرز اما هیچکس نمی خندید. لب هام حتی تکان هم نخوردند.
مثل سنگ؛
از شیشه ی اتوبوس آسمان را نگاه می کردم وُ با خودم می گفتم" بغض به این بزرگی چجوری از گلویِ زمین پایین می رود !" . . ./
ســیدمحــمد مرکــبیان، از مجــموعه ی "دلتنگـــیها" . . /
مـن
13 سال و 2 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 47 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .