دیشب داریوش گریه کنان همش میگفت من #شلوارک لی میخوام ! نیم ساعت مونده بود به افطار , دستش ُ گرفتم و رفتم بازار ! بخاطر اینکه خودش ببینه دَمِ افطار همه جا بسته ست ! رفتیم و بسته بود , بغض کرده بود تو #خیابون ! یکم مونده بود بزنه زیر گریه ! منم موندم چیکار کنم , مثلِ بچه ها , تا خونه رو جـدول کنار خیابون باهاش راه رفتم ! : ))
مـن
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 50 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .