من علیرضا هستم
کسی می داند خورشید آرزوهایم با کدام قانون طبیعی دوباره گرم میشود؟حالا حرفها کنایه می شوند و بر دلم فرود می آیند
من علیرضا هستم
تمام این هفت در را باز گذاشته ام می دانم فرار می کنی به زور که نمی شود تو را در دلم نگه دارم وگر نه من بی آبروی این شهر عشقم ...
من علیرضا هستم
باله های زندگی ام را برای نپریدن قیچی کرده ام زیرا پرواز برایم ممنوع است
من علیرضا هستم
باپرواز قلم وبه فرماندهی روح ودلم تو را می نویسم .....بانو....
من علیرضا هستم
اشک هایم ردِّ پای ترا خواهد شست ودیگر هیچ !
من علیرضا هستم
پاییزکه بیاید کُرک و پر تو هم می ریزد زرد و نارنجی، کنار باغچه چنبره خواهی زد ومرور می کنــی روزهای رفته را ...
من علیرضا هستم
این روزهاکلاغهابه خانه هاشان وکوه هاهم به همدیگرمیرسند، ادمهاشایدنه!!!
من علیرضا هستم
نخواه برای سهم کوچکی ازصدایت اینقدر دلم بلرزد. پیش ازتو یک نفر دل مراشکسته است،،،،این تکه پاره هاکه به دردت نمیخورد توهیچوقت خیاط خوبی نخواهی شد،بازهم دلم راتنگ کرده ای!!!!!
من علیرضا هستم
به من نگاه کن!تمرا به خاطرنسپاردی!! خاطره هم نیستم دیگر، شبیه انعکاس دردمیشود....رفتنت....
من علیرضا هستم
حالا که من میان اینهمه تنهایی بزرگ میشوم چرا تو به چشم های من نگاه می کنی!؟ من که مثل او چشم های آبی ندارم
من علیرضا هستم
خنـده هــایـم شـــکـــلـاتی شـده انــد! زیـادی خـــالـص ... تـــلخ ِ تــلخ !!
من علیرضا هستم
گاهــے کـه از جلوی آینه رد میشـوَم به روی خودَم نمی آورم که یکـ غریبهـ دارد توی خانه ولـ میچرخَد فقـط ارام ارام سعـے میکنـ َم به خاطر بیاورم...وای لعنتـے! این چقدر اشناست...!
من علیرضا هستم
گاهی اوقات٬نفس بند میآید اما اشک خیر...
من علیرضا هستم
مدتهاست که فقط حرف می نویسیم.............پس کی همدیگر را نگاه کنیم..............