من علیرضا هستم
دوست ندارم این جهان متناقض را در گرداب تضاد وتاریکی میلاد پاییز است و مهر اما هیچ کس مهربان نیست!
من علیرضا هستم
دیگر شانه های هیچ کس اندازه ی گریستن من نیست! مگر خدا شانه هایش را یک شب به این کاسه های سیاه قرض دهد... فقط خدا می داند سپیده دم کدام نقطه ی زمین را آب با خود خواهد برد...؟
من علیرضا هستم
باور نکن خنده هایم را واین لبخند های دروغین که از پله های درد بالا می رود باور نکن اگر هنوز گاهی گیسوان بافته ام در باد کودکی می کند و قهقهه های بی خیالی ام گلدان های شمعدانی پدر بزرگ را می شکند. باور نکن اگر این روزها می گویم: خوبم هیچ چیز آرام نیست. کجاست مولانا ؟ که دیگر درد انسان در نی نامه هم نمی گنجد.
من علیرضا هستم
سرد وسیاه می گذرد این سکوت خاکستری در پرسه های همیشگی خیال من!
من علیرضا هستم
چشم هایت را دوست دارم چرا که بی بهانه راست می گویند..
من علیرضا هستم
باید تمام شعرهایم را ببخشم به رویاهای دخترکی که از باد باد بادک ها را می دزدید!
من علیرضا هستم
انسان پرنده ی غمگینی است در زیر آوار زخم های تنهایی و ترانه ی هر روزه اش شب گریه هایی ست که به خانه ی توفان می رسد...
من علیرضا هستم
فقط صدای توست که آرامم می کند...مطمئن باش.. فقط!!!
من علیرضا هستم
این روزها همه مرا جور دیگری نگاه می کنند حرف هایم بوی تو می دهد انگار..
من علیرضا هستم
جز آغوشت، هرجای دنیا که باشم غریبم!
من علیرضا هستم
تمام هوای این روزهای من دوست داشتن مدام زنی است سیگار برلب......
من علیرضا هستم
هی فلانی تومعنای واژه گنگ مرا میدانی؟؟ بیا یک بار ترجمه کن سالهای نبودنت را .