سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
صبح زنگ زده بودم حال مامان رو بپرسم، بابا گفت رفتن سراب و سر زمین... الان زنگ زد... به زور خودم و نگهداشتم بغض پشت تلفن نترکه... هی میگفتم خداحافظ! هی مامان حرف میزد
سـیـاوشــ
طی تماسی که الان داشتم بابامینا تصمیم گرفتن جمعه بیان...
سـیـاوشــ
داشت شبکه ورزش گلهای دربی رو نشون میداد... چقدر خاطره برام زنده شد... قشنگ شعار مثلن بعد فلان گل رو میگفتم! ... دلم واسه خیلی بازیکنا تنگ شد! مخصوصاً عنایتی
سـیـاوشــ
نه سیگار دارم... نه حال دارم برم بخرم
سـیـاوشــ
توسط موبایل
تو ميخندي... دنيا ميخنده...
سردردهای من
من که جز آغوش تو چیزی نمیخوام به جز چایی و سیگارم
سردردهای من
چرا من تو این فازا نیستم که شما ها هستین؟
سـیـاوشــ
من میدونم ای بی عرضه نمیتونه قضیه خونه رو ردیف کنه...! کاش خودم میرفتم...
سـیـاوشــ
دنیا بی چشمهات؟ مگه میشه؟
سـیـاوشــ
تازه شروع شد بدبختیها و کلی کار... ولی حس میکنم یه بار سنگین از رو شونهام برداشته شد