در شهر چه خبر است... صدای هلهله و دست بگوش میرسد ... شنیدم گفتند فاحشه ای را سنگسار میکنند ... یادم هست شیخ محله ام هر روز در گوش فاحشه قصه ی لالایی صیغه را میخواند ... اما حالا پای محکمه ی سنگسارش دعایش را میخواند ... عده ای میگفتند ... باید چندبار سنگسار شود ... ولی همه دستهایی که در جیب خشتکشان بود؛ دیدنی بود ... حتی پچ پچی بگوش میرسید که صبح قاضی از خانه ی فاحشه بیرون آمده و نشسته پشت میز محاکمه ... ما که چیزی ندیده ام ... ولی خدا خود شاهد و قاضی یست ... خانه ی ترک خورده و یخچال خالی خانه ی زن بیچاره گواهی میداد ... که از سر هوس تن نفروخته ... و مردم همچنان مشغول زدن انگ هرزگی بروی پیشانی زن و من درد میکشیدم ... از دیدن چشمان خیس کودکی یتیم که شاهد سنگ خوردن مادرش بود ...!
دختری را دیدم آهنگی را گوش میکرد که میگفت . . . دنیا اگه تنهام گذاشت تو من و انتخاب کن . . . نزیک تر بهش شدم آهسته آهسته قدم بر میداشت زیر لب پوس خندی میزد و چشمانش پر از اشک میشد دوباره محو آهنگش شدم باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست اگه میخوای بری اصرار من بیفایدست رفتم نزیکتر صورتش پر از اشک بود پر از یاس و نا امیدی رفتم پیش او در گوشش گفتم آن بنده من لایق تو نبوده است که چشمانت را پر از اشک کرده است و حال او در آغوش دیگری خفته است بدان بدان که هر بار کسی را در آغوش میگیرد چشمان درشت و پر اشکت جلوی چشمانش است او دیگر شرم دارد شرم دارد بگوید تمام خود را مانند گذشته سهم من کن آرام باش !! تنها هستی اما بدان او از تو تنها تر است ای بنده من !!
ایول
13 سال و 3 ساعت و 39 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 59 دقيقه قبل