tamana
بیا خرها یت را بگیر ،دیگر توان عبور دادن آن ها را ندارم ،وقتی میدانم که در آخر مثل همیشه خواهی گفت ،ما به درد هم نمی خوریم ...
tamana
ای سرنوشت ،از تو کجا می توان گریخت؟ من راه آشیان خود از یاد برده ام. یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن ،با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!!
tamana
به پیش روی من، تا چشم کار می کند ،دریاست! چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست! در این ساحل که من افتاده ام خاموش. غمم دریاست ،دلم تنهاست...
tamana
چقدر دلتنگم ..من برای آن روز که خروس همسایه را بی جهت سنگ زدم وکبوترها را ساعتی پر دادم....
tamana
نمیدانم چرا هر وقت به کلید موقفیت می رسم یک نفر قفل را عوض می کند...