وحید
می پسـندم پاییـز را که معافـم می کنـد از پنـهان کردن دردی که در صـدایم می پیچـد ُ اشکی که در نگاهـم می چرخـد آخر همه مـی داننـد سـرما خورده ام . . .
وحید
نه بهار با هیچ اردیبهشتی , نه تابستان با هیچ شهریوری , ونه زمستان با هیچ اسفندی , اندازه پـایـیز به مذاق خیـابـانها خــــوش نیـامــد , پـائیز مــهری دارد کـه بـــَر دل هـر خیـابانی مـی شینه ...
موسیقی
www.04adresha.blogfa.com اینم یه وبلاگ برای پیدا کردن راحت آدرس جدید سایتهای موزیک
وحید
راز یک زندگی زیبا این است که امروز با خدا گام برداری و برای فردا به او اعتماد داشته باشی .
وحید
آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند آن روزها مال باخته می شدی و این روز ها دلباخته . . .
وحید
دوباره پاییز اما نه ((فصل خزان)) زرد! دوباره پاییز اما نه فصل اندوه و درد! دوباره پاییز فصل زیبای سادگی دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی .
وحید
- وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید : لباس هایی با جیبهای بزرگ به اندازه ی دو دست ! شاید همین پاییز عاشق شُدید . . .
وحید
باران که مـی بارد دلـــــــم برایت تنگ می شود راه می افتــــــم بدون چتر من بغض می کنــــــــــــــم آسمان گریه....
وحید
گاهی وقتی که داشته ها و نداشتههایم را کنار هم می گذارم چیزی در این میان کم میآورم چیزی شبیه تو که تمام نداشته هایم هستی....
وحید
یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم... به گوش تو می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم چه جوری گریه می کردم که از تو دست بردارم نشد گریه کنم پیشت ، نخواستم بد شه رفتارم نمی خواستم بفهمی تو ، که من طاقت نمی یارم دلم واسه خودم می سوخت ، برای قلب درگیرم یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم سرم رو گرم می کردم که از یادم بره این غم ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم نمی دونستی اینا رو ، چرا باید می فهمیدی منو دیدی ولی یکبار ازمن چیزی نپرسیدی....
وحید
عشقه بيگانه اولانلار نه بولور كيم نه چكير... تنگ اولور عالم منه سنسیز گئجه لر بیر نفر اولمادی منن اولا همدم گئجه لر بیر منم ، بير بو قلم ، بيرده بو ويرانه اورح اوچوموزده ائلروخ ناله باهم گئجه لر عشقه بيگانه اولانلار نه بولور كيم نه چكير چهمسين من چكنه اهل جهنم گئجه لر..
وحید
" یگانگی " بر قله ایستادم . آغوش باز کردم . تن را به باد صبح ، جان را به آفتاب سپردم . روح یگانگی با مهر ، با سپهر ، با سنگ ، با نسیم ، با آب ، با گیاه ، در تار و پود من جریان یافت ! موجی لطیف ، بافته از جوهر جهان ، تا عمق هفت پرده تن را ز هم شکافت . ” من “ را ز تن ربود ! ” ما “ ماند ، راه یافته در جاودانگی ! فریدون
وحید
نقاشی می کشم# دنیای# وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ..