وحید
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را برای پرستش
وحید
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها ج: جسارت برای ادامه زیستن چ: چاره اندیشی برای گریز از گرداب اشتباه ح: حق شناسی برای تزکیه نفس خ: خودداری برای تمرین استقامت د: دور اندیشی برای تحول تاریخ ذ: ذکر گوپی برای اخلاص عمل ر: رضایت مندی برای احساس شعف ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها س: سخاوت برای گشایش کارها ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج ص: صداقت برای بقای دوستی ض: ضمانت برای پایبندی به عهد ط: طاقت برای تحمل شکست ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها غ: غیرت برای بقای انسانیت ف: فداکاری برای قلب های دردمند ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق گ: گذشت برای پالایش احساس ل: لیاقت برای تحقق امیدها م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی ه: هدفمندی برای تبلور خو
وحید
یک قرار ِ خوب ... با یک " شام " ... تمام میشود .... یک قرار ِ عالی ..... با یک " صبـــحانه " .... !
وحید
به نـدرت پیـدا می شن آدمــایی که ... بهشون مـحبت بکنـی و بعـدش پشیـمـون نشـی ..
وحید
از آدم ها دلگیرم که گرم میبوسند و دعوت میکنند سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنن...
وحید
نه آسونه که دل بکنی نه آسونه با تو باشه .... این یه داستان همیشگیه ....تو هم با خودت میگی کاش هیچوقت ندیده بودمش ....
وحید
ناله های کودکی پس کوچه های غروب را پر کرده گریان از همه عابران نشان از گمشده اش میگیرد هنوز هم همان کودک جیغ می زند لابهی دل آزاری که در همه کوچه های شهر خبر از انزوا می دهد من هنوز هم فریاد میزنم با این همه عابر در کوچه های ذهنم می دانم همهی ما با این همه ازدحام زندگی هرگز گمشده مان را نمییابیم حتی اگر او در گوشمان فریاد بزند .
وحید
خدایا تورا صدا میکنیم......#دیدگاه
وحید
حرف دل# دیگر طاقت رویاهام تموم شده دلم رسیدن می خواهد
وحید
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم-حسین پناهی
وحید
روزی آدم نادانی که صورت زیبایی داشت به « افلاطون » گفت: ای افلاطون ، تو مرد زشتی هستی. افلاطون گفت: عیبی که بود گفتی و آ ن را به همه نشان دادی. اما آنچه که دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر تو، تنها همین حرفی بود که گفتی. بقیه وجود تو سراسر عیب و زشتی است. بدان که قبل از گفتن تو، خود را در آینه دیده بودم و به زشتی صورت خودم پی برده بودم. بعد از آن سعی کردم وجودم را پر از خوبی و دانش کنم تا دو زشتی در یک جا جمع نشود. تو مردی زیبا رو هستی، اما سعی کن با رفتار و کارهای زشت خود، این زیبایی را به زشتی تبدیل نکنی.
وحید
گاهی فکر کـــردن به بعضی ها ناخود آگاه لبـــخند روی لبـــات میشـــونه
چقـــدر دوس دارم این لبـــخند های بیـــگاه را
وحید
حکایت پاداش یک بیت شعر نقل شده که یکی از علما، "فردوسی" را پس از مرگ در خواب دید که در فردوس در درجاتعالیه است. از او پرسید که این درجه را به چه یافتی؟ گفت: به یک بیت که در توحید گفتم: جـهانرا بـلــندی و پـستی توئی ندانم چئی هر چه هستی توئی