وحید
سلامتی اون که دیگه بهش زنگ نمیزنم ... اما اگه بفهمم خطش خاموشه دق میکنم
وحید
بعد از زلزله دلش شور عروسکش را می زد. خیلی دوستش داشت.. پدر را که از زیر خاک درآوردند عروسک توی دستش بود. پدر خوابیده بود اما عروسک بیدار بود...باز نشر
وحید
ﯾﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﯿﺮ ... ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺑﮕﻮﯾﻢ ... " ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﻫﺎ " ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ !!!
وحید
بی تو ایـسـتاده ام روی پـاهای خـودم و دارم تو را نـگاه می کنـم کـه حتـّـی روی حـرف های خودت هم نـمی توانستـی بایستی ...!!
وحید
مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند... مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ... مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه ... مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ... مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد، چه خوب چه بد نسیمی بود که وزید و رفت ... مدت هاست دل تنگ بارانم ... مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام ... مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم تا بقیه بشنوند و بخوانند و باور کنند که خوبم ... نمی دانم که مدت هاست چرا این گونه شده ام ...
وحید
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم … آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی … و من در جیب هـــایــــم دست های خالـــی ام را فریب دهـــم که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …
وحید
شـَــبـــهـــا ! زیــــر دوش ِ آبــــــ ســـــــــــــــرد رهــــــــــا میکـــنـم بُـغـــــض زخـــــمـهــــایــم را در حالی که هــــمــــــــــه میگویند : خــــوش به حـــالــَــش چه زود فــــــــــرامــــــوش کـــرد ...!!!
وحید
عشق چیست؟ آوس پنسکی در کتاب ترتیوم اورگانوم می گوید: "عشق پدیداری است کیهانی که عالم چهار بعدی یا دنیای شگفتی ها را برای آدمی می گشاید"
وحید
دنیا دو روز است یک روز با تو و روز دیگر علیه تو روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست ناامید مگرد زیرا هر دو پایان پذیرند .
وحید
*بچه که بودیم، هرکی ما رو میدید لپ هامون رو می کشید. داماد من میشی خوشگله؟ حالا که بزرگ شدیم و به شما نیاز داریم. کجا هستین پس؟!
وحید
فرهاد خانه نشین شد برای خورشیدی که هرگز غروب ندارد... از فرهاد می نویسم، نه از فرهاد قصه ها که در پی شیرین خود بود... می نویسم از فرهاد، که در پی شیرینی لحظه های ما بود... از یک هفت مقدس که شاعرانه توپ بازی می کرد... و چه دراماتیک توپش را پاره کردند... فرهاد خانه نشین شد، اما بیشتر دلنشین شد... مانند یک آهو در قفس پاهایش را بریدند... فرهاد! کاش روزی برگردی ومربی آبی هاشوی... ما با تو آبي تریم... تو حجازی زمان مایی...
وحید
پشت چراغ قرمز... اعتراف کردم”دوستت دارم” تاهرجامجبور شدی کمی مکث کنی.. یادمن بیفتی نمیدانستم قراراست بعدمن تمام چراغهای زندگیت سبز شوند
وحید
گـــاهي دلـــم مي خواهــد خرمــايي بخــورم؛ فاتحــه اي بخوانــم براي روحـــم!!! شــادي اش ارزاني آنهـــايي كه، بــودن و رفتنم برايشــان فــرقي ندارد!!! امـــــروز از همــان گاهي هاست!!!