وحید
بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز ! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ، در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی ... !!
وحید
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم کاش هیشکی لذت قدم زدن دوتایی زیر بارون رو کشف نمیکرد.آخه بعضی وقتا تنهایی ممکنه زیر بارون هم آتیش بگیری..
وحید
ســـر سوزنــــی اگـــر مـــرا مـــیخواست….. زمــــــــین و زمـان را بــه هم میـــــــدوخـــتم!
وحید
سخن روز :موقعیت بدون افتخار شبیه غذای بدون نمک است؛ گرسنگی را رفع می کند اما خوشمزه نیست! ناپلئون بناپارت
وحید
میخی افتاد ! بخاطرمیخی ، نعل اسبی افتاد ! بخاطرنعل ، اسبی افتاد ! بخاطراسب ، سواری افتاد ! بخاطرسواری ، جنگی شکست خورد ! بخاطرشکستی ، مملکتی نابودشد ! وهمه اینهابخاطر کسی بود ، که میخ راخوب نکوبیده بود !!! . . . . . . . . این است واقعیت جامعه ما...
وحید
رفتنت... نبودنت... نامردیت.... نه اذیتم کرد نه حتی ثانیه ای برام سوال شد...! فقط....... یک بغض خفه ام میکند.... چگونه نگاهت کرد که مرا تنها گذاشتی ؟؟؟؟؟؟
وحید
یا رب... مرا معبر آرامش کن تا آنجا که نفرت هست، عشق جاری سازم آنجا که خطا هست، بخشایش بگسترانم آنجا که جدایی هست، وصل بیافرینم آنجا که لغزش و دروغ هست، حقیقت بیاورم آنجا که تردید هست، ایمان بنا کنم آنجا که ظلمت هست، نور بتابانم و آنجا که اندوه هست، شادی منتشر کنم
وحید
باغستان شلوغ است آنانی که روی درختها نشسته و چهچهه میزنند عابراناند اینان که بر کناره ایستاده نگاه میکنند گنجشکان و ما میان صداها پرپر میزنیم و شعر مینویسیم شعرهائی میخوش که میوههای همین باغستانهای غریباند.
وحید
یک چرخت میارزد به تمام دوچرخههای لوکس بچه مایهدارهای تمام عالم... بازی کن کوچولو بازی کن با همون یه چرخت، شاید اون صندوق صدقات پشت سرت از خجالت آب بشه!!
وحید
چه فرقی می کند مهر باشد ،،، یا آبان و یا آذر ماه ...! وقتی تو باشی و پاییز باشد باران، برگها و ابر باشند !!! زندگی رنگ دیگری دارد؛ من و پاییز هر دو عاشق تو هستیم !!! نگاه تو در شعرم پیداست ،،، فقط صدایم کن ...!!
وحید
همان عصر پاییزی تا نگاهت کردم، دانستم که تا آخرین روز زندگیم چشم در چشم تو خواهم داشت همان طور که دانستم هیچوقت هیچوقت دست به دست من نخواهی سپرد هم نفس که بماند... و از آن روز بازی ما شروع شد بازی سکوت بازی نگاه بازی لبخند تو بازی اشک من.. زمینی که رویش راه می رفتی را می پرستیدم و می دانستی... همه می دانستند... و تو چه ساده هم بازی ام شدی چه ساده پر و بال دادی به رویاهای من روزها گذشت به پایان قصه می رسیدیم کم کم و تو چه ساده فراموشم کردی و هیچ نمی دانی که من چنان دوستت داشته ام که بعد از تو همه دوست داشتن هایم بدلی اند...
ممنــــــــــــــــــــونم داداشی

13 سال و 10 ماه و 22 روز و 11 ساعت و 32 دقيقه قبلفدات عزیزم
13 سال و 10 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 19 دقيقه قبلفدا مدات عزیزم
13 سال و 10 ماه و 22 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبل