وحید
یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کار پاییزه ×خزونه رفتنت انگار داره برگاشو می ریزه. یه جوری گریه می کردم که بارون بینشون گم بود× کاش این رویا از آغازش فقط خواب و توهم بود
وحید
غمگین ترین روز زندگی ما انسانها ،، روزیست که احساس می کنیم .! باارزشترین موجود زندگیمون ،، میخواد به نبودنمون عادت کنه .!
وحید
ﯾﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﯿﺮ ... ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺑﮕﻮﯾﻢ ... " ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﻫﺎ " ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ !!!
وحید
پاییز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"
بر باد می دهم همه ی بود خویش را
یعنی تو را... به دست خودت می سپارمت!
وحید
انتظار… شش حرف و چهار نقطه، کلمه ی کوتاهیست، اما سالها طول خواهد کشید تا بفهمی یعنی چه. کاش منتظرت نبودم، کاش می شد گفت “یادت مرا فراموش”
وحید
بی تو ایـسـتاده ام روی پـاهای خـودم و دارم تو را نـگاه می کنـم کـه حتـّـی روی حـرف های خودت هم نـمی توانستـی بایستی ...!!
وحید
کی توی قلبت جای من اومد اسممو از تو خاطر تو برد کی بوده انقدر انقده راحت باعثش بود که خاطراتمون مرد چی شده حالا که از این دنیا زندگی رو بدون من می خوای چه جوری میشه چه جوری می تونی می تونی با خودت کنار بیای
وحید
مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد مرا رها مکن
وحید
مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند... مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ... مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه ... مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ... مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد، چه خوب چه بد نسیمی بود که وزید و رفت ... مدت هاست دل تنگ بارانم ... مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام ... مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم تا بقیه بشنوند و بخوانند و باور کنند که خوبم ... نمی دانم که مدت هاست چرا این گونه شده ام ...
وحید
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین!
وحید
انسان مدیر کسی است که پیش از دیگران از خود سئوال کند.بیل گیتس