صبحتان همراه با آرامش قلب هایتان:دلبندم در شهر شما نمی دانم ولی در شهرمن وقتی معامله ای انجام می شود یا چیزی هدیه داده می شود به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود حالا مخصوصا این جنس بلوری واز شیشه باشد وآنکه این جنس دل باشد بعد از مدتی کدر ترک خورده ومات شده بخواهی برش گردانی ... ما این جنس بلورین را بدون ترک ولک شفاف به توی عزیزتر از جان تحویل دادیم شرط انصاف این نباشد که تو بخواهی به هر زبانی راضیمان کنی که دلمان را پس بگیریم !قوانین دوست داشتن این است دل که می دهی فقط یک بار اگر هزاران کس بیایند واسطه شوند فایده ای نخواهد داشت این قانون مهر ورزیدن است حالا می خواهی این جنس را در سطل زباله بیندازی مختاری می خواهی گوشه پستو دور از چشمت نگاه داری خود دانی می خواهی پرتش کنی به کوه ودشت بیابان حرفی نیست حتی زیر پا لگد کوبش کنی وبشکنی همین یک بار بتو داده شده وهرگز پیش صاحب اصلی برنخواهد گشت جانم مگر لنگ حموم است که هرکسی از راه رسید بدهیم دور قدش بپیجد تا آخر آخر دنیا این دل برای تو خواهد تپید خود دانی ...همین معامله تمام است . گفته باشم که داشته باشی دلبندم @✿.•*´BITA ✿.•*´
از کجا شروع کنم: از فریادی که در دلم به پاست یا از سکوتی که بر لبهایم جاریست …؟ تو را چگونه بخوانم فرشته زندگی یا بادی که می وزد و شمع عمر مرا خاموش می کند؟ از چه بنویسم؟ از لبهایی خاموش یا چشمانی مست دیدار تو؟ بگذار با تو آغاز کنم با تو که پیمان بسته ای در فراز و نشیب راه عشق همراه من باشی دستم بگیری و یاورم باشی که این راه فقط با تو به پایان میرسد. میخواهم بدانی که در نبودت وجودم را تماماً به راهی سپردم که نه آرامشی بود و نه طوفانی، هرچه بود نجوای دلتنگی بود که مرهم شفایش سایه سار تو بود، سایه ای از لطف و مهربانیت … عزیزدل! بدانکه در نبودت جاده ها را به تنهایی مرور میکنم و زمین را پشت سر میگذارم و به خاطر وجود مهربانت دریا را در دلم و کوهستان را در دست گرفته ام و فقط به خاطر تو نفس می کشم و به جراحت نگاهم مرهم میگذارم تا شاید این را بدانی که در این دنیا قلبی است که بخاطر تو می تپد با نام تو آرام میشود و تمام دردها را با اندیشیدن به تو به دست باد می سپارد …ادامه در دیدگاه ن
در این زمان دوری تمام را ه ها را برای فرار از دلتنگی زیر پا گذاشتم اما هیچ راهی نیافتم که بتواند غیبتت را برایم توجیه کند. دیگر تاب دوری ات را ندارم دوست دارم به جایی برم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع میشود… میخوام به جایی برم که نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای! فقط تو باشی ،چراغی که از خورشید روشن تر است … کاش میتوانستم به دور دست ترین نقاط سفر کنم و نزدیک شوم به معبودی که تورا سر راهم قرار داد.
میخواهم بدانم علتش را، علت وجودت را که من با نام “قسمت” آن را خواندم اما قسمتی در میان نبود هر چه بود خطا و اشتباه! میخواهم به یاری اش گذر کنم از تو از نگاه محبت آمیزت از لبخند گرم و صمیمی ات و از زندگی ات که گاهی ناخواسته شیرین ترین لحظاتش را به تلخترین ثانیه ها مبدل ساختم اما نمیدانم چگونه! نمیدانم چه باید بکنم با این دل خسته و دستهای بسته که هر چه می اندیشم با دستهای بسته کاری از پیش نخواهم برد. در مردابی گرفتار شده ام که هرچه دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم … نمیدانم گذر کنم یا بمانم که اگر گذر کنم با دلم چه کنم و اگر بمانم با وجدانم! کاش میتوانستم به راهی سرازیر شوم که نه خزانی باشد و نه بهاری نه ملکوتی و نه آواز