velveshia
نیا باران... زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد.... نیا باران...
velveshia
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که بی من در کنار قبر من شعرهای گفته ام را مو به مو از بر کنی
velveshia
دکتر شريعتی: لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختی برسيم، غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم!.
velveshia
انتخاب با توست باد می وزد ............... می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی ...! تصمیم با توست ...
velveshia
گاهـی حجـم دلــــتنـگی هایـم آن قــَـــدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام وسعتش برایـَم تنگ میشود ... ... دلتنــگـم ... دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد ... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید ... دلتنگ خود َم ... خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ...
velveshia
کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه " حالت چطوره ؟ " و تو جواب میدی " خوبم! " کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه : " می دونم خوب نیستی ... "!!!
velveshia
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند
velveshia
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است. *عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید
velveshia
گاهی باید آرامش کسی را بهم ریخت برای اینکه بفهمد تنها نیست...!
velveshia
به خوابهایم سرک نکش وقتی در لحظات بیداری ام حضور نداری!!!
velveshia
دیگر تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد یکبار کردم چندین برابر شد
velveshia
وقتی گلدان شکست مادرم گفت حیف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولی وقتی دلم شکست کسی آه هم نگفت
velveshia
شیطنت را فراموش نکنید حتے اگہ فیلسوف ترین فرد زندگیتان هستید...
کودک درونتان دلش مےگیرد گاهے
velveshia
آرزویم این است:
درمیان مردمی که می دوند
برای زنده بودن "آرام قدم برداری
برای "زندگی کردن...
velveshia
سهراب صبرکن...گفته بودی قایقی خواهی ساخت...قایقت جا دارد؟؟؟...من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم