velveshia
به اندازه ی باور های هر کسی ،با او حرف بزن بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد ! به همین سادگی...!!
velveshia
استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت پس خدا وجود ندارد یکی از دانشجویان بلند شد و گفت : کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. ! دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : . . نه . . ! دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . ! دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!!
velveshia
برایم نوشته بود : گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند ... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید : امیدی هست ؛ چون خدایی هست ... آری ، وچه زیبا نوشته بود ... همواره با خود تکرار میکنم، امیدی هست ؛ چون خدایی هست ...
velveshia
دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم.
velveshia
کارگر خسته ای سکه ای از جیبش درآورد تا صدقه دهد.
ناگهان جمله روی صندوق را خواند و منصرف شد.
(صدقه عمر را زیاد میکند)
velveshia
گوشه ای می گریستم ...
عابری گفت : حالتان خوب است ؟!
گفتم خوبم !
تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است...
velveshia
درد و دل های یک دختر ! دختری هستم به سن سی و سه فارغ از درس و کلاس و مدرسه مدرک لیسانس دارم در زبان دارم از خود خانه و جا و مکان مرغم و خواهم زبهر خود خروس مانده ام در حسرت تاج عروس مبل واسباب ولوازم هرچه هست پنکه وسرویس خواب وفرش وتخت هست موجود وجهازم کامل است پول نقد و زانتیا هم شامل است هرچه گویی هست وتنهاشوی نیست برسرم گیسو و زلف و موی نیست ترسم از بی شوهری گردم تلف بر دهانم آید از اندوه کف کاش جای این همه پول و پِله گیر میکرد شوهری توی تله میشدم عبد و کنیز شوی خود می نمودم چاره درد موی خود گیسوانی عاریت چون یال اسب می نشاندم بر سرم با زور چسب زلف خود را چون پریشان کردمی حتم دارم در دلش جا کردمی آنچنان شوری زخود برپاکنم تاکه شاید در دلش ماًوا کنم بارالها تو کرم کن شوی را خود مرتب می کنم این موی را !
velveshia
كاش كودك بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود، اي كاش كودك بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي كاش كودك بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه همه چيز را فراموش مي كردم
velveshia
میزی برای کار... کاری برای تخت... تختی برای خواب... خوابی برای جان... جانی برای مرگ... مرگی برای یاد... یادی برای سنگ... این بود زندگی...!! «زنده یاد حسین پناهی»
velveshia
مادر گفت: عشق يعني فرزند. پدر گفت :عشق يعني همسر. دخترک گفت: عشق يعني عروسک. معلم گفت :عشق يعني بچه ها. خسرو گفت: عشق يعني شيرين. شيرين گفت: عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد. باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اماسکوت کرد!ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد.سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد!!!
velveshia
زندگی زيباست، زشتی های آن تقصير ماست در مسيرش هرچه نازيباست، آن تدبير ماست زندگي آب رواني است روان ميگذرد.......... آنچه تقدير من و توست، همان می گذرد
velveshia
پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید. در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم. نمیخواهم دیر شود! پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمیشناسد؟ پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که میدانم او کیست!