velveshia
هلن کلر:هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود،دری دیگر باز می شود ولی ما چنان به در بسته چشم می دوزیم که در باز را نمی بینیم.
velveshia
همه چیز بوی زندگی می ده اما دل من هوای رفتن داره. همه جا شادی و نشاط موج می زنه اما چرا من انقدر دلتنگم؟ دلم می خواد بخوابم یه خواب طولانی ...
velveshia
می خوام حرف بزنم ولی چیزی به ذهنم نمی رسه این روزا مثل ادمای گنگ شدم خوشبخت خوشبختم ولی هیچ امیدی ندارم و این یعنی فاجعه ...
velveshia
انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد اين تلخترين راه است.
velveshia
خدایا!!! هَرگــــــز کَسی را به آنچه که قِسمتش نیســــت،عادَت مَده
velveshia
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تكیه دادهام! قیصرامین پور
velveshia
همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست! نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست. وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم! سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.
velveshia
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدست،بد، است ونه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش،تا به آن حد، گندم ای دوصد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم مرحوم حسین پناهی
velveshia
بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود من چیزی را میخواهم که به رنگ التماس نیالوده باشد....
velveshia
گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان
velveshia
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
velveshia
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
velveshia
به افتخار اونی که می خوایی بهش زنگ بزنی اما می دونی که نمی شه ولی بازم دلت نمی آد شمارشو از تو گوشیت پاک کنی
velveshia
یارو سوار تاکسی میشه به راننده میگه میدان امام حسین بلدی؟ راننده میگه:خودم بچه امام حسینم یارو اشک تو چشماش جمع میشه میگه:علی اصغر تویی ما شاا... چقدر بزرگ شدی....