velveshia
مامانم زنگ زده به بابام میگه اومدنی دو کیلو گوجه بخر بیار بعد دیدیم بابام با 10 کیلو موز اومده خونه میگیم بابا ما گوجه میخواستیما میگه رفتم بخرم دیدم زده گوجه 2500 موز500 پول دو کیلو گوجه رو دادم 10 کیلو موز گرفتم هم کلاسش بیشتره هم خوشمزه تره !
velveshia
روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل كاري هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود. شياد به معلم گفت: بنويس مار معلم نوشت: مار نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد. و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟ مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.
velveshia
خدای من اگر بخواهم انچه را که در سر دارم بگویم کتابها میشود ولی انچه در دلم میگذرد دوکلمه بیش نیست: دوستت دارم. <ویکتور هوگو>
velveshia
ارد بزرگ:هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس
velveshia
آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند آدمك خر نشوي گريه كني كل دنيا سراب است بخند آن خدايي كه بزرگش خواني به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند فكر كن درد تو ارزشمند است فكر كن گريه چه زيباست بخند صبح فردا به شب نيست كه نيست تازه انگار كه فرداست بخند راستي آنچه كه يادت داديم پرزدن نيست كه درجاست بخند آدمك نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنياست بخند
velveshia
به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران از دست داده و در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران زمین با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو می بیند که گویی طوفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید . آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت در جنگ شهید شده اند و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت . آتوسا می گوید میدانم که هیچ کمکی از طرف ما نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهم که از رنج و اندوهت بکاهد . پیرمرد گفت اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم . می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشمهایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم . دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد . آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
velveshia
ای صفای دلم کجایی ای گل یاسمن کجایی حجت بن الحسن کجایی
velveshia
توی پمپ بنزین تابلو زدن: در اینکه زندگی شما ارزشی نداره که شکی نیست! ولی بنزین قیمتش گرونــه! پس سیگار کشیدن ممنوع
velveshia
آدمها گاهی با چیزی فراتر از زبان هم میتوانند با هم حرف بزنند.
چی شده یاسمن جون ؟
14 سال و 6 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 11 دقيقه قبلهیچی
14 سال و 6 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه قبل