velveshia
لذتی که تو باز و بسته کردن "دَر باتری کنترل تلویزیون" حین تماشای تلویزیون هست؛ در تماشای خود تلویزیون نیست...
velveshia
مردی خردمند و زیرک، تابلویی مقابل خانه خود زده بود. روی تابلو، این جمله به چشم میخورد: «این ملک به فردی اهدا میشود که واقعاً از زندگی خود رضایت دارد. روزی کشاورزی ثروتمند از آن منطقه عبور میکرد که ناگهان توجهش به آن تابلو جلب شد. اسبش را نگه داشت و با خود گفت:حالا که صاحب این خانه قصد دارد ملکش را اهدا کند، بهتر است قبل از آنکه سر و کلة فرد دیگری پیدا شود، من مدعی شوم که از زندگیام رضایت دارم تا اینجا را از آن خود سازم. به هر حال ثروت روی ثروت میرود و من مرد ثروتمندی هستم که هرچه بخواهم به دست میآورم. پس قطعاً واجد شرایط هستم. با این فکر، در خانه را به صدا در آورد و علت آمدنش را به مرد خردمند گفت. مرد پرسید: «آیا تو واقعاً از زندگیات رضایت داری؟» کشاورز پاسخ داد: «بله واقعاً رضایت دارم، چون هرچه اراده کنم، میتوانم به دست آورم. مرد خردمند خندة ریزی کرد و پاسخ داد: «پس دوست من اگر از زندگیات رضایت کامل داری، این ملک را برای چه میخواهی؟
velveshia
وه که در عشق چنان میسوزم..... که به یک شعله جهان میسوزم
velveshia
نمی دونم به این فکر کردید که چقدر خوب بود انسانها عین کامپیوتر بودند مثلا برنامشو عوض می کردی ، از امروز جور دیگه ای به زندگی فکر می کردند. کاش یه طوری بود که می شد گاهی وقتها اصول و باورهای زندگی رو عوض کرد کاش می شد.........
velveshia
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم..... تا خصم نداند که تو را مینگرستم
velveshia
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی .....و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی
velveshia
در اوزاکای ژاپن ، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که می پخت . مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند ، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است. یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد. صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می کرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می کرد. وقتی مشتری فقیر رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمی شوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟ صاحب مغازه در پاسخ گفت : مرد فقیر همه پولی را
velveshia
دل برده شمع مجلس او ....پروانه به شادی و سعادات
velveshia
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...