آبتین
اميدوار بود آدمي به خير كسان ... مارا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان !!
آبتین
در زمانهاي دور مادري را پسري بود بيكار ، صاحب گوهر ! از سحر تا شام پسرك وقت را در دنيايي ديگر به تهجد ميپرداخت ! و مادر قيهها مي كشيد كه : اي پسر ! تورا حال چون است ؟ چرا در نمييايي و با جماعت هم سخن نميشي !؟ چرا وقت را اينگونه ميگذراني ؟ پسرك ميگفت : مادر مرا نميهلند ! چون كار از حد گذشت مادر سر در غرفهي پسرك انداخت تا ببيند كه كيست كه نميهلد ؟ چيزي جز او و كامپيترش نديد ! گفت : آخر ، كيست كه تورا نميهلد كه بيرون آيي ؟ گفت : آنكس كه تورا نميگذارد كه اندرون آيي . خود ، كس اوست كه تو او را نميبيني !!!!
آبتین
وقتي سوژه نياد سراغت و تو بايد بري دنبال سوژه ، نوشتن چقدر سخ ميشه !!
آبتین
كاش مي شد هرچه دل تنگم ميخواهد بگويم !! ولي ..
آبتین
اينقده بدم ميياد از اين پسرايي كه تا يه دختر ميبينن اخلاق و رفتارشون از اين رو به اون رو ميشه !!