ENSAN
ای نسخه ی نامه الهی که تویی /وی آیینه ی جمال شاهی که تویی/ بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست /در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی...
yase kabud
ما بچه ها اهل زمینیم /اما زمین دنیای ما نیست/ این یک وجب دنیای خاکی/ تا آخرش هم جای ما نیست/ دنیای خالی از گل سرخ /دنیای سنگ و سد و دیوار /دنیای آدم های بد جنس /گرگ بد و روباه مکار / اینجا "علی بابا" غریبه است/ اینجا " عمو نوروز" تنهاست /طفلک " ننه سرمای" قصه /در چشم هایش غصه پیداست / انگار یک جادوگر پیر /با یک عصای سحر آمیز/ باغ قشنگ قصه ها را /دنیای ما را ، کرده پاییز / دنیای ما پر بود از شور /از قصه شنگول و منگول/ از بزبز قندی که جنگید/ با گرگ ها ، با گله غول /مرغی که تخمی از طلا داشت /آن جوجه های پرحنایی /یک قسمت از دنیای ما بود/ بزهای زنگوله طلایی / دنیای ما جا می شد انگار /در تیله چشم عروسک /کاغذ کشی و گوی رنگی /دنیایی از اکلیل و پولک / دنیای ما یک روز گم شد /در کهکشان راه شیری /کاش ای خدا می شد که آن را /تا هیچوقت از ما نگیری ...
yase kabud
خیلی رازدارِ ، یه دوست واقعیه ، مهربون ، صمیمی ، ثروتمند ، از وقتی باهاش دوست شدم دیگه تو آسمونا سیر میکنم ، اگه نگاشو ازم بگیره میمیرم ، عاشق شدم ... آره، عاشقش شدم ... @خدا
yase kabud
قلب تو کبوتر است/ بال هایت از نسیم /قلب من سیاه و سخت/ قلب من شبیه... /بگذریم دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیم خاردار /پس تو احتیاط کن جلو نیا برو کنار /توی این جهان گنده هیچ کس با دلم رفیق نیست/ فکر می کنی چاره دلی که جوجه تیغی است چیست؟!
ENSAN
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند. من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است. خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
ENSAN
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت. پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.{ادامه دارد}
ENSAN
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.{ادامه دارد}
yase kabud
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.{دیدگاه}
yase kabud
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!! آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
yase kabud
خداوند به موسی فرمود: با زبانی دعاکن که با آن گناه نکرده ای تادعایت مستجاب شود. موسی عرض کرد، چگونه؟ خداوند فرمود : به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان دیگران گناه نکرده ای . نگاهم به دعای توست.
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 17 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 14 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 11 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 9 دقيقه قبل




13 سال و 8 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 7 دقيقه قبل