دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

yase kabud

یاس بوی مهربانی می دهد ... درباره »
yase kabud
زن
امتیاز: 3467

دنبال‌شدگان

(251 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(464 کاربر)

گروه‌ها

(174 گروه)

بازدید

yase kabud
345_20090824_1997596080.jpg yase kabud

/ ...

yase kabud
2051.jpg yase kabud

کاش می شد در میان لحظه ها ، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد...

yase kabud
9618.jpg yase kabud

ای کاش در این لحظه های نورانی روسیاهی روزگار زیر گامهایت روشن می شد ما همواره سرمست دیدار توایم به تو که می اندیشم از هر چه تردید و یاس و نومیدی است خالی می شوم و دلم چون پرنده ای رها شده از بند بال می گشاید و به سمت افق های روشن می رود از دیوارها هراسی ندارم یاد تو همه ی حصارها را فرو می پاشد تو که باشی دست هایمان مصمم تر از قبل می شود و زمستان را پس می زند با تو اجاق کلبه های دوستی همیشه روشن است این جمعه هم عبورت بر کوچه ها گذشت ما پنجره ها را گشوده بودیم چشم به راه ترانه ی بارانت در انتظار نگاهی که به سرسبزی دور دعوتمان کند ایستاده ایم پنجره ها را گشوده ایم اما چه سود که جز ابرهای تیره و خشک چیزی در چشم انداز نبود ای خیابان های نگران از هوای آلوده ی این روزها دستی به یاری مان تکان بده که نفس کشیدن آن هم به سلامت در این آلودگی بسی دشوار است ای آقای زمان می چرخیم ما و در این سرگیجه ی مدام به مرور دیوارهای بلند تن می دهیم ما را دریاب که دیری است به مرثیه ی خویش نشسته ایم و نامه های بی پاسخمان را ورق می زنیم

yase kabud
yase kabud

فرصت كم است! مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟! چه زود مى‌گذرد مثل صفحات كتابى كه باد آن را ورق مى‌زند، آن‌هم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد …

yase kabud
hazrate-ali-akbar.jpg yase kabud

خواهي که ببيني رخ پيغمبر را بنگر رخ زيباي علي اکبر را در منطق و خلق و خوي او مي بيني با ديده ي جان محمدي ديگر را *ميلاد شبيه ترين آينه ي پيغمبري مبارک*

این ارسال را بازنشر کرده است.
yase kabud
000.jpg yase kabud
در خدا

ب ِ یاد ِ خواب آلودگی ِ صبح های دبستان، آن قدر صدایت می زنم تا بیدار شوم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
yase kabud
time.jpg yase kabud

راستی ثانیه ها نامردند؛ گفته بودند که بر می گردند؛ برنگشتند و پس از رفتنشان؛ بی جهت عقربه ها می گردند ...

yase kabud
223.jpg yase kabud
در خدا

صدایت را نمی شنوم این روزها. با من سخن بگو. دلم تنگ شده است برای صدایت... اگر خواست من خواستت نیست، حرفی نیست. حرفی نبوده است. حرفی نخواهد بود.بگذار صدایت را بشنوم. دل به امید صدایی که مگر از تو رسد.

yase kabud
yase kabud
در حجاب

چادري ها زهــــــــرايي نيستند! اگر چادرشان مجوز ورودشان به زير خيمه ي نيمه سوخته ي "مــــــــــادر" نباشد ...

yase kabud
image.jpg yase kabud

وقتی از خوشی هایت گذشتی و زندگیت را وقف فرزندانت کردی ، وقتی آنها را به آ رزوهای کوچک وبزرگشان رساندی ، وقتی که دیگر از جوانیت چیزی باقی نماند تا به پایشان بریزی ، آنوقت می توانی در خانه سالمندان رسم روزگار را تحسین کنی ... !

yase kabud
yase kabud
در خدا

هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ "لطیف" را دوست ‌تر دارم‌ که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می ‌افتم.خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم! اما ... زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌ قطره‌ تیره ‌تر شدم‌ و ذره ‌ذره‌ سخت ‌تر... من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار ، دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.... حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام. گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد... یا لطیف !

yase kabud
yase kabud

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.

yase kabud
yase kabud

پشت سر قرنی که طی شد /پیش رو صد برگ تازه /انتخاب آدمی چیست؟ /زندگی یا مرگ تازه /قرن طوفان تباهی /قرن باران سیاهی/ گریه های از ته دل /خنده های اشتباهی/ قرن غم های حقیقی/ دلخوشی های مجازی/ لحظه لحظه در ترقّی /صنعت تابوت سازی/ قرن تخریب تفاهم /انفجار آشنایی /قرن مریم های موجی/ لاله های شیمیایی /قرن تبعید محبت/ موسم پژمردنِ دل/ قرن تکثیر تقلّب /قرن خنجر خوردن دل/ پاک بازی رو به کاهش/ نانجیبی در فزونی /سینه سینه در سرایت /دشمنی های عفونی/

yase kabud
yase kabud

باران را می توان در هنگام خوردن به شیشه تا حدودی شمرد/ باران روی شیشه پس از گاهی شروع به سرازیر شدن میکند.... من نیز از باران میاموزم در هنگامه ی خوردنم با دیوار ها جریانم را حفظ کنم ...

yase kabud
yase kabud

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

yase kabud
rang.jpg yase kabud

ما حاصل یه جهش در ژن آفتاب پرستیم اینگونه که تند تند رنگ عوض میکنیم!