yase kabud
کاش می شد در میان لحظه ها ، لحظه ی دیدار را نزدیک کرد...
yase kabud
فرصت كم است! مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟! چه زود مىگذرد مثل صفحات كتابى كه باد آن را ورق مىزند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد …
yase kabud
راستی ثانیه ها نامردند؛ گفته بودند که بر می گردند؛ برنگشتند و پس از رفتنشان؛ بی جهت عقربه ها می گردند ...
yase kabud
صدایت را نمی شنوم این روزها. با من سخن بگو. دلم تنگ شده است برای صدایت... اگر خواست من خواستت نیست، حرفی نیست. حرفی نبوده است. حرفی نخواهد بود.بگذار صدایت را بشنوم. دل به امید صدایی که مگر از تو رسد.
yase kabud
چادري ها زهــــــــرايي نيستند! اگر چادرشان مجوز ورودشان به زير خيمه ي نيمه سوخته ي "مــــــــــادر" نباشد ...
yase kabud
وقتی از خوشی هایت گذشتی و زندگیت را وقف فرزندانت کردی ، وقتی آنها را به آ رزوهای کوچک وبزرگشان رساندی ، وقتی که دیگر از جوانیت چیزی باقی نماند تا به پایشان بریزی ، آنوقت می توانی در خانه سالمندان رسم روزگار را تحسین کنی ... !
yase kabud
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم! اما ... زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر... من سنگ شدم و سد و دیوار ، دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.... حالا تنها یادگاریام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کردهام. گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد... یا لطیف !
yase kabud
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیاش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.
yase kabud
پشت سر قرنی که طی شد /پیش رو صد برگ تازه /انتخاب آدمی چیست؟ /زندگی یا مرگ تازه /قرن طوفان تباهی /قرن باران سیاهی/ گریه های از ته دل /خنده های اشتباهی/ قرن غم های حقیقی/ دلخوشی های مجازی/ لحظه لحظه در ترقّی /صنعت تابوت سازی/ قرن تخریب تفاهم /انفجار آشنایی /قرن مریم های موجی/ لاله های شیمیایی /قرن تبعید محبت/ موسم پژمردنِ دل/ قرن تکثیر تقلّب /قرن خنجر خوردن دل/ پاک بازی رو به کاهش/ نانجیبی در فزونی /سینه سینه در سرایت /دشمنی های عفونی/
yase kabud
باران را می توان در هنگام خوردن به شیشه تا حدودی شمرد/ باران روی شیشه پس از گاهی شروع به سرازیر شدن میکند.... من نیز از باران میاموزم در هنگامه ی خوردنم با دیوار ها جریانم را حفظ کنم ...
yase kabud
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
yase kabud
ما حاصل یه جهش در ژن آفتاب پرستیم اینگونه که تند تند رنگ عوض میکنیم!
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 29 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 8 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبل




13 سال و 8 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 18 دقيقه قبل