@♥ღ سکوت زندگی♥ღ ωـلآمَتےِ اونآیـے کهـ این روزآشون به تَظآهُر مے گذَرهـ تَظآهُر به بے تَفآوُتے تَظآهُر به بے خیآلے به شـآدے به این که دیگه چیزے مُهِم نیـωـت ولے فَقَط خودِشون مے دونَن چِقَدر ωـخت مے گذَرهـ..
@(خندون خاندان) mina داداشم رفته خواستگاری. برای این که یخ مجلس بشکنه یه جک تعریف کرده. پدر عروس هم برای این که کم نیاره در جوابش یه جک دیگه گفته. خلاصه یکی این گفته یکی اون. بعد کار رسیده به اس ام اس فرستادن و بلوتوث بازی. بعد که با هم رفیق شدن. پدره گفته بریم توی حیاط یه دست فوتبال دستی هم بزنیم. خلاصه تا ساعت 12 شب گفتن و خندیدن ... داداشم نصف شبی اومده خونه میگه: خیلی خوش گذشت. ولی من دختره رو نپسندیدم
کارنامهام پر از تقلب-و-گناه ! خط-خطی سیاه ! هیچ-وقت درسخوان نبودهام ولی در-شب-تولدت مثل کاج توی طاق نصرت محله کار کردهام شاخههای خشک داربست را بهار کردهام ! راستی دو روز قبل سرزده به خانهی دل امید همکلاسیام سر زدی... ولی-چرا به-خانهی-حقیر-قلب-من-نیامدی؟ ! رد شدم؟! قبول ولی به من بگو کی -به-من-اجازهی-عبور-میدهی؟ راستی اگر ببینمت به من هر چه خواستم میدهی؟ کارنامهی-مرا دست-راستم-میدهی؟ ! نا-امید-نیستم ولی به-خاطر-خدا از کنار نمرههای زیر ده عبور-کن!
@yedokhtare 웃 ... یه وقتایی باید رفت...! اونم با پای خودت...! باید جاتُ تو زندگی بعضی ها خالی کنی...! درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه...! ولی بدون... یه روزی... یه جایی... بد جوری یادت می افتن که دیگه خیلی دیر شده خیلی...