yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
من آن حوایی شدم که پس مانده های محبت آدمش را با خفت گدایی می کند !
yedokhtare 웃
امروز از زمین ریگی برداشتمــ و درون کفشمــ انداختمــ می خوآستمــ احسآس تــــو رآ تجربهـ کنمـــ ...!
yedokhtare 웃
خانه ي خيالتــ سقفــ كه نـداشته باشد بـاران ديگر " رحمتــ " نيستــ !! تمام هستــ و نيستــ را مـي شويد و مـي سپارد به نـا اهلش . . .!!!
yedokhtare 웃
میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره....... سر راه بهشت من درخت سیب میکاره......
yedokhtare 웃
چــه ســـاده می توان از یاد هـــــــا رفتــــــــــــ . . .
yedokhtare 웃
سیبـ میخواهـد دلش .... آنکه بیحسابــ عاشـق است... اما نمیداند...! کـرم دارد روزگـار ما!...
yedokhtare 웃
این زندگی رو نمی خوام ....
yedokhtare 웃
چقـــدر دنیـــا عجیب شده . . . مردم هر روز عشـــق هایشـــان را با عشـــق های هم عــوض میكنند . . . دیروز او عشــــق من بود . . امروز عشـــق تو است . . فردا عشق دیگـــری . .