Shahab
نگاه نگرانم را بنگر آنگاه كه ميروي و چه ساده خالي از تو ميشوم خالي از اميد زندگي و پوچ تر از هميشه در مسير بي پايان غم هايم قدم مينهم.آن روزي كه آمدي دنياي مرا تهي از حس تنهايي كردي آمدي و آمدنت تمام خستگي ها و بي كسي هايم را زدود.آمدي ومن خويش را از ياد بردم وغرق در بودنت شدم آمدي و من تو شدم.برايم چون تك ستاره اي در قلب آسمان بي كسي هايم شدي و معناي هر واژه و نجواي عاشقانه در وجود تو معبود من خلاصه مي شود. آري نگاه نگرانم را بنگر آن زمان كه بند بند وجودم از حس نبودنت رعشه اي زجر آور را به خود ميگيرد آنگاه كه ميگويي خواهي رفت و من از تكرار نفس هاي پوچم بعد از تو ميترسم.بعد از تو دنياي من ويران ميشود و من در حسرت داشتنت ميسوزم و خاكستر میشوم. پس مرا تنها مگذار كه من سخت محتاج بودنت هستم......
Shahab
لیوان چای روی میز در انتظار یک جرعه است نه تو می آیی نه او گرم می ماند چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است ؟
Shahab
از خوب ها بیشتر میترسم...! آخر..! یک روز تو خوب ِ من بودی ...!
Shahab
نميدونم براي چي حال نميكنم با اواتارم؟!...
Shahab
وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت : ” شخصی برای زندگی “
Shahab
همیشه سعی کن عاشق کسی بهتر از خودت باش تا با تو زندگی کنه ٬ نه بازی
Shahab
سلاممم... ببخشيد دير گفتم
Shahab
اگر می خواهید خوشبخت باشید زندگی را به یک هدف گره بزنید ، نه به اشیاء . . .
Shahab
از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ، هم بسازد
Shahab
توسط موبایل
سلام دوستان عزیز ...ببخشید من چند وقتی نیستم ...!
Shahab
بمانیم تا کاری کنیم ٬ نه کاری کنیم تا بمانیم . گاهی وقت ها فقط یک راه می ماند و آن هم یافتن راهی جدید است . . .
Shahab
هیچ کس برای شکست خوردن نقشه نمیکشد بلکه این نقشه است که اگر اشتباه کشیده شود به شکست میانجامد . .
Shahab
وقتی از آدمی بت می سازی ، همه ی رفتارهایت تبدیل به عبادت می شود و این بزرگترین خیانت به خود است . . .
قصه باغ و قاصدک
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبلمن میخوام قصه بگم،قصه باغ وقاصدک
قصه از یه سرگذشت،قصه از چرخ فلک
قاصدک داشت از رو جاش بلند می شد
داشت میرفت از توی باغ،داشت پا می شد
سایه ی قاصدک افتاد رو زمین
گل میخک گفت تو هم رفتی ،همین!
رفتی، اما دیگه یادت با منه
عشق مهربون و شادت با منه
قاصدک گریه میکرد، دست خودم نیست به خدا
خودمم دلم تو باغه، بهم نگو تو بی وفا
فاصله گرفته بود، قاصدک از گل و باغ
پُرٍ آتیش شده بود اون دلش،آتیش داغ
گل به قاصدک میگفت،برو،برو
برو آزادی،برو، شادی برو
من اسیرم توی این خاک غریب
تو برو به باغ خوبٍ گل سیب
بدرقه پشتٍ سرت اشک چشام
نیگا کن<خدا به همراه>رو لبام
برو آزادی برو، شادی برو
عشق تو نمیشه، فرهادی برو
کم کمک داشت نم بارون می یومد
واسه باغ، نخونده مهمون می یومد
پرٍناز قاصدک داشت تر می شد
قصه سرخٍ سفر داشت سر می شد
آره، قاصدک باز افتاد توی باغ
پیش اون عاشق ناپخته داغ
نم نم بارون کجا،سیل کجا
سیل، گل و قاصدکو برد به یه جا
برد،به رود و بعدشم،به رودخونه
آخرٍ دنیا،یه خوبی می مونه
اگه بودیم، اگه مردیم با همیم
این جوری تو دنیا خیلی بی غمیم