آدم به خدا خیانت کرد ! خدا غم آفرید … تنهایی آفرید … بغض آفرید … اما راضی نشد ! کمی تامل کرد ، آنگاه عشق را آفرید و نفس راحتی کشید ! انتقامش را گرفته بود از آدم
خدارو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدارو میخوام نه واسه مشکلو حل غصه هام خدارو دوس دارم نه واسه جهنمو بهشت خدارو دوس دارم ولی نه واسه زیباو زشت خدارو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدارو میخوام نه واسه روزای تلخه اخرم خدارو میخوام نه واسه سکهو سکویا مقام خدارو میخوام کــه فقط تـــو رو نگـــه داره بــرام
@*^*دل شکسته*^* : کوچه ی حوصله از فرط نگاهت تنگ است مدتی هست دلم بر سر راهت تنگ است تو که احوال مرا از هیجان می پرسی نیست انگیزه و آغوش رفاهت تنگ است پرده افتاده و من از همه جا بی خبرم ..!! آسمان نیز برای رخ ماهت تنگ است تو غزل می شوی و آینه ها می فهمند که جهان از نفس شرجی آهت تنگ است بارها مردم و یکبار صدایم نرسید به نگاهی که پس چشم سیاهت تنگ است ساده می آیی و انگار به تنگ آمده ام چقدر جای من و وقت نگاهت تنگ است
@*^*دل شکسته*^* یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم
یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی
بوی باران می دهد باز نانوشته های خیالم حرفهایی که جارو برداشته اند ، آرام ...آرام برای روبیدن گرد و غبار هزار ساله ی دلم، زخم می زنند و چشمانی که سالهاست به جاده ای با رد خداحافظی خشکیده اند آری در این کویر سرد، من مانده ام ، تنها با رفیقی که مدام می گوید مرا غم صدا نزن خسته ام و آرام ، و دیگر نگران طوفان نیستم بگذار این آخرین پرهای کاهِ مانده از مترسکی که ساخته ام...........مترسک چقدر گریستم برایت :تو گفتی ..وقتی نمی توانی بروی داشتن همین یک پا هم اضافه است.............
دیشب تمــــام خیابانهای شهر را کوچه به کوچه با پای پیاده قدم زدم جانی نبود برای راه رفتن اما رفتم قدم زدم ... قدم زدم ...قدم زدم... نمک روی تاول پاهایم زده ام تا یادم بماند چگونه بودم تا یادم بماند چگونه ام ...باید باشد ردی...نشانی...اثری...راهی مگر نه ؟ همیشه همین بوده هر چه می روم دورمی شوم دور و دورتر ... از من ... از تو ...از باورهایم......