Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
چه بارونی اومد داشت سیل راه میوفتاد . ولی حال کردم باهاش...
Alireza
درختي كز جواني كوژ برخاست / چو خشك و پير گردد كي شود راست؟
Alireza
رفتی و در دل من ماند به جای/ عشقی آلوده به نومیدی و درد
Alireza
مکن کاری ، که بر پا سنگت آیو / جهان با این فراخی ، تنگت آیو
Alireza
در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست / ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست
Alireza
از وصل تو گر نيست نصيبم عجبي نيست / هم ظلمت و هم نور به يكجا نتوان ديد
Alireza
یار رب چه چشمه ای است محبت که من از آن / یک قطره آب خوردم و دریا گریستم
Alireza
مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است / رندان روزگار خموشی گزیده اند
Alireza
دنبالریونِ گل ما بریم که بازی داره شروع میشه...
Alireza
رودها در جاری شدن | و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند| کوه ها با قله ها | و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند| وانسان ها همه ي انسان ها با عشق| فقط با عشق| پس بار خدایا بر من رحم کن | بر من که می دانم ناتوانم رحم کن | باشد که خانه ای نداشته باشم| باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم| اما نباشد| هرگز نباشد | که در قلبم عشق نباشد| هرگز نباشد...
Alireza
تو مو بینی و مجنون پیچش مو/ تو ابرو او اشارت های ابرو
Alireza
روزها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ / دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است
Alireza
داديم ز كف نقد جواني و دريغا / چيزي به جز از حيرت و حسرت نستانديم