Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!!! »
Alireza
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
Alireza
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی!!
Alireza
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است و حج نمودن، تماشای جهان است. اما نان دادن، کار مردان است...
Alireza
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
Alireza
اگر تنها ترین تنها باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست
Alireza
من باید چیکارکنم که تو باورت بشه که یکم تحمل وعاشقی سرت بشه؟؟؟ این چه راه و رسمیه این چه امتحانیه ؟ خان هفتصد هم گذشت این چه هفت خانیه؟؟؟
Alireza
این حریف خسته رو خسته ترنکن دیگه این درای بسته رو بسته تر نکن دیگه این همه سنگ نباش این همه سخت نگیر واسه ی عشق بمون واسه ی عشق بمیر..
Alireza
روا نبود که اینجوری بی کس وتنها بمونم...
Alireza
زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد