Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی /چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
Alireza
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود /شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
Alireza
راه گم کرده و با رویی چو ماه آمدهای/ مگر ای شاهد گمراه به راه آمدهای
Alireza
آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری/ ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری
Alireza
ز دریچههای چشمم نظری به ماه داری/ چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری
Alireza
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم /ای کعبهی مراد ببین نامرادیم
Alireza
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم /عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
Alireza
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/ روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
Alireza
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم/ خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
Alireza
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی/ به شوخی میبرند از من سیه چشمان شیرازی
Alireza
مایهی حسن ندارم که به بازار من آئی /جان فروش سر راهم که خریدار من آئی
Alireza
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی/ به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
Alireza
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند/ درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟