Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
سلام علیکم دنبالریون گلِ گلاب.
Alireza
کجایید یاران ؟هوس مشاعره کردم
Alireza
اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها؟/زان سوي او چندان وفا، زين سوي تو چندين جفا/ زان سوي او چندان كرم، زين سو خلاف و بيش و كم/زان سوي او چندان نعم، زين سوي تو چندين خطا
Alireza
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری/ واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
Alireza
چه گمان غلطست این؟ برود/ چون نرود چند کس از تو و یاران تو آزرده شود/ دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود /گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت/ وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت /شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت/ با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت /حاش الله که وفای تو فراموش کند /سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند/ ای پسر چند به کام دگرانت بینم /سر خوش و مست ز جام دگرانت بینم /مایه ی عیش مدام دگرانت بینم/ ساقی مجلس عام دگرانت بینم /تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند /چه هوسها که ندارند هوسناکی چند/ یار این طایفه ی خانه برانداز مباش/ از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش/ می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش/ غافل از لعب حریفان دغا باز مباش/ به که مشغول به این شغل نسازی خود را /این نه کاریست مبادا که ببازی خود را /در کمین تو بسی عیب شماران هستند /سینه پر درد ز تو کینه گزاران هستند /داغ بر سینه ز تو سینه فگاران هستند /غرض این است که در قصد تو یاران هستند ب/اش مردانه که ناگاه قفایی نخوری/ واقف کشتی خود باش که پایی نخوری/ وحشی بافقی
Alireza
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود/ پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست/ حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست/ قول زاغ وغزل مرغ چمن هر دو یکی ست /نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست /این ندانسته که قدر همه یکسان نبود/ زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحال نبود /چون چنین است پی کار دگر باشم به/ چند روزی پی دلدار دگر باشم به/ عندلیب گل رخسار دگر باشم به/ مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به/ نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش/ سازم از تازه جوانان چمن ممتازش/ آنکه بر جانم از و دمبدم آزاری هست/ می توان یافت که بر دل ز منش باری هست/ از من و بندگی من اگرش عاری هست/ بفروشد که به هر گوشه خریداری هست/ به وفا داری من نیست در این شهر کسی /بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی/ مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است/ راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است/ قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است/ اول و آخر این مرحله دیدیم بس است/ بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر /با غزالی و غزلخوانی و غوغای دگر /تو مپندار که مهر از دل محزون نرود/ آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود/ وین محبت به صد افسانه و افسون نرود/
Alireza
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید/ داستان غم پنهانی من گوش کنید/ قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید /گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید /شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟/ سوختم سوختم این راز نگفتن تا کی؟/ روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم /ساکن کوی بت عربده جویی بودیم /عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم /بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم/ کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود/ یک گرفتار از این جمله که هستند نبود/ نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت /سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت /این همه مشتری و گرمی بازار نداشت/ یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت/ اول آن کس که خریدار شدش من بودم /باعث گرمی بازار شدش من بودم/ عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او /داد رسوایی من شهرت زیبایی او /بس که دادم همه جا شرح دلارایی او/ شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او/ این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد/ کی سر برگ من بی سر وسامان دارد /چاره اینست و ندارم به از این رای دگر/ که دهم جای دگر ؛ دل به دلارای دگر /چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر/ بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر/ بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
Alireza
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/ و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو /هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/ وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو /رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها/ وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو /باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی/ گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو /اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد /ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو/ قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما/ مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو /گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه/ ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو/ تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی /تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو...
Alireza
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر/ این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر/ آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف /ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر !/ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان !/ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر !/آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح/ مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر/ مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی اما/ن مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر /ای مسافر غریب، در دیار خویشتن !/با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر/ از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی !/دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر/ این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها /این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر /دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر !/با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر...