2yousef
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
2yousef
نمیدانم چرا گریزان بودنت را نیز به حساب عاشق بودنت می گذارم و با ان دلخوشم
2yousef
شاید به کام ما رسید آفاق خوشتری / غم راخزان گرفت وآمدبهاران بهتری / درهای بسته که عمریست بسته بود / دستی رسیدو گشایند درهای دیگری
2yousef
نمی دانم به دلم اطمینان کنم یا به گوش و چشمهایم ..
2yousef
گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشمها نفهمند روزی که گفتی منتظر باش و رفتی تنها شدم وگریستم ، اما هم اکنون تنها نیستم انتظار با من است ولی هر دو با هم می گرییم
2yousef
این روزها آرزوهایم هم مینی مآل شده است به خیال چشم تو هم دلخوشم
2yousef
بگذار یک دل سیر به درختها نگاه کنم .شاید شاخه ای دردلم سبز شود . آنوقت می توانی درپاییز آن را بشکنی وهیمه ی اجاقت کنی برای لحظه ای که می تواند چشمهای خیس ترا گرم کند
2yousef
گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) • اگرکسی اشتباه کردآن رابه پوشان (مثل شب) • وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا ) • اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )
2yousef
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
2yousef
من پذیرفتم شکست خویش را / پندهای عقل دور اندیش را / من پذیرفتم که عشق افسانه است / این دل درد آشنا دیوانه است / می روم شاید فراموشت کنم / با فراموشی هم آغوشت کنم / می روم از رفتنم دل شاد باش / از عذاب دیدنم آزاد باش / گرچه تو تنهاتراز ما می روی / آرزو دارم ولی عاشق شوی
2yousef
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض . صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض . یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
2yousef
دلا شبها نمی نالی به زاری
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
14 سال و 11 ماه و 19 ساعت و 48 دقيقه قبلتو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم