2yousef
نه از خاکم نه از بادم
نه در بندم نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهاد
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر آبی تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بی تابم
2yousef
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
2yousef
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
2yousef
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
2yousef
مگسی را کشتم / نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم مرحوم حسین پناهی
2yousef
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد / بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد / دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد / خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد/ خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد / سوختم آنگونه در تب، آه از یارم بپرس / دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد / ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت / عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
2yousef
درجلسه امتحان عشق....... من ماندم ویک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهائی ودلتنگی درد دل من در این کاغدکوچک جا نمیشود دراین سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند وبرگه سفیدم .....! عاشقانه قطره ها را به آغوش میکشد عشق تونوشتنی نیست !
2yousef
خداحافظ... آخرین کلامی که از تو شنیدم و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند... که تو را از خلوت من می ربود آسمان می گریست شیشه ها می گریستند و من مبهوت رفتنت در پس شیشه های مه آلود بغض دردناکم را بلعیدم دیوانه وار خندیدم و تو را بدرقه کردم...
2yousef
میدانستم عاشق بارانی ، آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ، تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد ، این اشکهای من است که بر روی تو میبارد. آسمان با دیدن چشمهای من می نالد. عشق همین است و راه آن نفسگیر . باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش، دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی. خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی. عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی. با تو بودن یعنی همین ،.
2yousef
نخواهم کشت دل را / از چه باید بگذرم .... از تو ؟؟ سراسر باده عشقم سراپا ساغرم از تو / شهامت میکنم اما ... نه در ترکت عزیز دل / نمی گردد دمی حتی جدایی باورم از تو ...
2yousef
همه پستها لایک می زنند من نگاه تورا
شعر مادر ایرج میرزا
14 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبلگویند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت
شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست
ایرج میرزای قرن ۲۱
گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت
شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح بنشست و کلیـپ دیدن آموخت
برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت
بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت
هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت
دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت
با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت
با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت
آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های خفن، چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب وروز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت
پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت
بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت