تو را از دور میبینم که میآیی
تو را از دور میبینم که میخندی
تو را از دور میبینم که میخندی و میآیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست
برایت شعر خواهم خواند
تبسم های شیرین تو را، با بوسه خواهم چید
من امشب تا به سحر خوابم نخواهد برد
نسیم كه بودی
علفزار شدم
عجولانه نامت را بوییدم
پاییز كه خواست به شاخه ات بپیچد
بهار شدم
كنارت ماندم
حالا كه برای همیشه سفر شدی
رفتی
شعر می شوم
تمام راز تورا
با كلمات
با كتاب ها
قسمت می كنم ....
آشناي غم تنهايي من
داغ دستان مرا باور کن
که براي تو چنين مي سوزد
روح لغزنده شبهاي مرا باور کن
که به ياد تو چنين مي شورد
طپش قلب مرا باور کن
که به نام تو چنين مي کوبد
نازنين باور تنهايي من
شعله قلب مرا باور کن
رقص آتش شدن و بودن را
تو بيا قاصدک بوته آرام خيال
در ميان غم وغوغاي وصال
مرگ مرداب مرا باور کن
قصه عاشق صادق شدن ساحل را
اي که فقدان تو عصيان من است
غم تنهايي تو مرگ من است
حاصل عمر تو بر جان من است
نازنين عمر مرا باور کن
شیرین ِ تلخ ، یا نه ، کمی تلخ ِ بی نمک
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک
من دارد از تمام خودم خسته می شود
گمُ می شوم درون خودم یا بدون شک
پایم به راه ِ چشم ِ کسی بسته می شود
چشمم به پای چوبی ِ این قصه، آدمک
حوّا ، قرار ، کافه ی سیب سه شنبه شب
من با شما شبیه دو گنجشک بی کلک
دو مرغ عشق ، قمری ِ عاشق ، دو مرغ ناز
یک باغ وحش کهنه ی عشقی ، پر از کپک
دنیای غرق می شوم انگار توی آن
امروز های گمشده در فوج قاصدک
هی داد می زنم غزلم را شبیه شعر
وقتی بریده می شوم از تو ، خودم فلک
دارد مرا به برزخ تو هدیه می دهد
جایی شبیه دوزخ من بدتر از درک
جایی به تنگی ِ همه ی چشم های زخم
جایی به ناشناسی ابعاد ِ مردمک
من دارد از تمام فضا خسته می شود
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک
هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند
کز تند بادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و ان روزها که در کف این ابی بلند
خورشید نیمروز
چون سکه ی طلاست
تنها توئی توئی تو که روشنگر منی
در خاطر منی
نگاهت را بگير و ناز کن با من
نيا روي زمين
رويا بمان
پرواز کن بامن
زمين آلوده گردان نگاه ماست
زيبايي در آن بسيار نا زيباست
ميا منشين کنار من
نمي خواهم بگيرم دست نازت را
بدانم رمز و رازت را
همان قديس باقي باش در قلبم
مکن ويرانه اين قصر خيالم را
براي زندگي کردن همين غربت
همين حسرت مرا کافيست
دنيا سهم موجودات سود انديش
مبادا دل بسوزاني براي من
نگاهت را بگرداني به روي من
همان يک لحظه ديدن عشق را در سينه سردم نشاند
عاشق شدم ، آواره ، مي فهمي
نيا ، نگذار عشقم مبتزل گردد
دستهایم را که میگیری...
حجم نوازش لبریز میشود!
گویی تمام رزهای زرد باغها
با دستهای بی دریغ تو
برای من
چیده میشوند
و قلب من
پرنده ای میشود
به پاکی بیکران نگاهت
پر میکشد...
و در آن وسعت بی انتها
در خاکستری اندوه ابرها
گم میشود
دستهایم را که میگیری...
نگاهم
این قاصدک های بی تاب هزاران شور
در آبی فضا رها میشوند
و بغض گریه ها
از شنیدن نفس زدنهای روح
زیر هجوم آوار سرنوشت
بی صدا شکسته میشود...
دستهایم را که میگیری...
عبور تلخ زمان را
دیگر
نمیخواهم که باور کنم.....!
در فصل برگ ریز
آمد
دلگیر
چونان غروب غمزده پاییز
و من ملال عظیمش را
در چشمهای سیاهش
خواندم
رفتیم بی هیچ پرسشی و جوابی
وقتی سکوت بود
بعد زمان چه فاصله ای داشت
دیدم که جام جان افق پر شراب بود
من در آن غروب سرد
مغموم و پر ز درد
با واژه سکوت
خواندم سرود زندگیم را
شب می رسید و ماه
زرد و پریده رنگ
می برد
ما را به سوی خلسه نامعلوم
آنگاه عمق وجود خسته ام از درد
با نگاه کاوید
در بند بند سیال سرخ جاری خون را دید
لرزید
بر روی چتر سیاه گیسوی خود را ریخت
آنگاه خیره خیره نگاهش
پرسنده در نگاه من آویخت
پرسید
بی من چگونه ای لول ؟
گفتم ملول
خندید.
اگر
این روزها دست و دلم به ترانه نمی رود!
اگر
این بغض را به دخیل چشمانت گره می زنم!
اگر
برای سرودن چشمانت
تمام ترانه های عاشقانه را دوره می کنم
تمام کلمات بکر دست نخورده را!
اگر
بهانه می آورم که واژه ها لایق تو نیستند
...
نه اینکه سوار دیگری از صحرای ترانه ام گذشته باشد
نه!
باور کن در این آشفتگی مدام
کمی
فقط کمی دلم برای چشمانت تنگ شده!
تو می دانی
بخواهم یا نه در هر ترانه ای ردپای تو هست!
فقط
گاهی عشق سکوت می کند!
اول صب حالمون بدکردید چشم
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبل توسط موبایلای بابا..........چرا؟
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبل
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبلگفتی نخند.
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 9 ساعت و 4 دقيقه قبل توسط موبایلسما چرا می پیچونی .......

13 سال و 11 ماه و 6 روز و 9 ساعت قبل