2yousef
گاهی گمان نمیکنی ولی می شود / گاهی نمی شود ،نمیشود که نمی شود / گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست / گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
2yousef
اگر گیاهان صدایی نداشته باشند به معنای آن نیست که دردی ندارند
2yousef
آنکه بر کردار خویش فرمانروایی کرد و دلیرانه بسوی راه های نارفته رفت بی شک آموزگار آیندگان خواهد شد .
2yousef
اگر چه نازنینان را وفا نیست
گلستانی چو باغ آشنا نیست
اگر بر آسمان هفتم پا گذارم
دلم یک لحظه از یادت جدا نیست .
2yousef
نیمه گمشده را بیخیال شو لطفا ، اگر سهم تو بود که گم نمی شد ” نیمه پیدا شده ” را دریاب !
2yousef
در آرامگاه عشق هر کس برای چیزی سخن می گوید ، دریا برای صدفهایش ، آسمان برای ستارگانش و من نیز از غم هجران تو گویم .
2yousef
اگر از دست دادن عشقی با دلیل باشد ما تسلیم می شویم ، اما اگر عشقی را بدون دلیل از دست بدهیم ، هرگز خود را نخواهیم بخشود . (میلان کوندرا)
2yousef
کسی که برای بودنت خدا را شکر نمی کند برای برگشتنت نیز دعا نخواهد کرد
2yousef
همیشه با ضرب طبل خودتان حركت كنید. مهم نیست كه صدای آن چقدر ضعیف یا دور باشد
2yousef
شبي غمگين، شبي باروني و سرد ، مرا در غربت فردا رها كرد دلم در حسرت ديدار او ماند ، مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من مي گفت تنهايي غريب است ، ببين با غربتش با من چه ها كرد تمام هستيم بود و ندونست ، كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد و او هرگز شكستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا كرد
2yousef
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حلّ معمّا نه تو خوانی و نه من / هست از پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده بر اُفتد نه تو مانیّ و نه من(خیّام
2yousef
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
گاو ما ما مي كرد
14 سال و 10 ماه و 29 روز و 28 دقيقه قبلگوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي…؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد، كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد