2yousef
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور / حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کس / غم بی مهری آن مردم بی عار مخور . . .
2yousef
اینجا-ایران-است ...نگاه کودکش پر از آرزوست،نگاه جوانش پر از حسرت،و نگاه سالمندش پر از افسوس.....
2yousef
توسط موبایل
از كوروش پرسيدند: زندگي خود را بر چند اصل استوار كردي؟ گفت: 1- دانستم كار مرا ديگري انجام نميدهد ، پس تلاش كردم 2- دانستم كه خدا مرا ميبيند، پس حيا كردم ... ... 3- دانستم رزق مرا ديگري نمیخورد پس آرام شدم ۴- دانستم پايان كارم مرگ است، پس مهيا شدم
2yousef
توسط موبایل
چه رسم جالبی است، محبتت را میگذارند پای احتیاجت، صداقتت را میگذارند پای سادگیت، سکوتت را میگذارند پای نفهمیت، نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت، ... ... ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکـس و محتاج . . .
2yousef
دقايقي را كه به عيب جويي ديگران مي گذرانيم، اگر صرف انديشيدن به عيبهاي خود كنيم، فايده هاي زيادي مي بريم كه كوچكترين آن خودشناسي است.
2yousef
از دست دل خویش و به جان آمدم ای عشق
2yousef
ـــ بهترين کارها سه کار است: تواضع بهنگام دولت، عفو هنگام قدرت و بخشش بدون منت. ـــ ميانهروی در خرج يک نيمه معيشت است، دوستی با مردم يک نيمه عقل و خوب پرسيدن يک نيمه دانش. «رسولاکرم(ص)»
2yousef
هرگز مردی ولو بسيار نادان را نديدم که از وی چيزی نتوانستهام بياموزم. گالیله
2yousef
يا چنان نمای که هستی، يا چنان باش که مینمايی «بايزيد بسطامی»
2yousef
آنان که "می" نمیخورند از آن می هراسند که افکار پلید خود را در هنگام مستی بر ملا سازند ولی راستگویان را چه باک از مستی ؟؟
2yousef
هرچه بیشتر می گریزم به تو نزدیکتر می شوم هر چه رو برمی گردانم تو را بیشتر می بینم جزیره ای هستم در آب های شیدایی . از همه سو به تو محدودم. هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم
2yousef
ملیحه می داند من اگر بمیرم مریض خواهم شد پس قبل از دفن شربت و قرص و یک لیوان آب و ساعت زنگدار برای هر 8 ساعت یک عدد فراموش نشود ضمنن به مرده شور بسپارید این مرده را قبل از مصرف بتکانید انکان دارد نمرده باشد مگر نمی دانید در سرزمین ما شاعرن بعد از مرگ ، زنده می شوند ؟! از : اکبر اکسیر
2yousef
داشتم از این شهر میرفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد البته... این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و... تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی