2yousef
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
2yousef
تا راه قلندری نپویی نشود / رخساره بخون دل نشویی نشود/ سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان / آزاد به ترک خود نگویی نشود
2yousef
دوستان فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست، بلکه نشان نابودی زمان، به گونهای گسترده است. ارد بزرگ
2yousef
یادما باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
2yousef
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .
2yousef
دخترها به خواستگاری بروند یا نه؟.......ایده خوبی ست ......من موافقم کع بروند.........در فرهنگ ما هم اگر دقت کنید در خبطه عقد زن درخواست ازدواج می دهد و مرد قبول می کند ...چه ایرادی دارد که اجرایی هم بشود .
2yousef
لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن . . .
2yousef
خر مردی روستایی پیر شده بود. مرد او را در بیابان رها کرد و رفت. در این هنگام گرگ گرسنه ای سر رسید و چون خر را اینچنین دید خوشحال شد و با خود گفت: عجب شکاری گیر آوردم. خر که خود را در خطر می دید، گفت: گوشت من تقدیم تو باد ولی قبل از مرگ می خواهم نعل هایم را که از طلاست به تو نشان بدهم تا بعد از مرگ من آن ها را بفروشی. گرگ همین که سرش را به پای خر نزدیک کرد، خر لگدی به صورت گرگ زد و او را از شدت درد فراری داد. گرگ همین طور که می دوید روباهی را دید. روباه گفت: چه شده چرا زخمی شدی آیا شکارچی به این ناحیه آمده است؟ گفت: خیر. روباه گفت: پس چرا خونینی؟ گفت: برای این که می خواستم شغلم را که سلاخی بود به زرگری و نعلبندی بدل کنم.
2yousef
تا زمانيكه تو با من باشي ، چه تفاوت دارد آسمان آبي رنگ يا كه شب باراني .
2yousef
بزرگ که میشـــوی... غصـه هایت زودتر از خودت قـد مـیکشــند ... درد هـایت نــیز !!! غــافل از آنکه لبخـندهـایت را در آلبـوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــه ای..!
2yousef
منم محتاج لبخندم منم دستاتو کم دارم
2yousef
منم با عشق درگیرم منم بی عشق می میرم
2yousef
برای تن شستن ات ؛خزینه ای ساخته ام در چاله ی پشت دلم ، از صادقانه ترین اشک ها ، سرد بود ، اشک تازه ای بخواه
2yousef
گر در کنار او بنشینم چه می شود ؟ از دست او ستاره بچینم چه می شود ؟ گفتم چه وقت جان بدهم پیش چشم تو ؟ او ناز کرد و گفت ببینم چه می شود ؟
بس شنیدم داستان بی کسی
13 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلبس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صد و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه
گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه
گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه
می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم !
یک نفر با من بگوید کیستم !
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من ست
شاهد من چشم بیمار من ست
فکر می کردم که او یار من ست
نه فقط در فکر آزار من ست
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !