2yousef
در دوردست، آتشی اما نه دودناک
2yousef
دوستان دیروز سالروز وفات شاملو یکی از بزرگ مردان و شاعر، نویسنده، فرهنگنویس، روزنامهنگار، پژوهشگر، مترجم و از مؤسسان و دبیران کانون نویسندگان ایران در پیش و پس از انقلاب بود . ولی یادی از این مرد بزرگ نشد . پیشنهاد می کنم امروز هر کس در توان خو از شعر و مطالب وی در پستهای خود استفاده کند . روحش شاد ویادش گرامی .
2yousef
یک روح ترک خورده دنبال تو می آید .
2yousef
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
2yousef
تمام شد اینجا غروب من / شب رسید وتازیانه بر اندام زد / بر من فتاده بر دام هراسان زد
2yousef
هر بلای طبیعی که سر خارجی ها بیاد عذاب الهیه، ولی هر بلای طبیعی که سر ایرانی ها بیاد امتحان الهی!
2yousef
نمیدانم چرا از زندگی یک غول می سازند
2yousef
تا حالا تونستین خط پایان باران را پیدا کنید ؟خطی که یک سمت خشک و یک سمت بارانی .
2yousef
چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچوقت فکر آمدن نیست
2yousef
يه پروانه را با دستات مي گيري بعدش مي خواي ببيني زنده هست؟ انگشتاتو باز كني .... فرار ميكنه. محكم بگيري....مي ميره .دوست داشتن هم يه چيزي مثل پروانه هست
2yousef
نصف شهر تبریز بارون میاد نصفش افتابی ست .
2yousef
حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند
در اينجا چار زندان است
14 سال و 1 ماه و 26 روز و 17 ساعت و 15 دقيقه قبلبه هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير...
از اين زنجيريان، يک تن، زناش را در تبِ تاريکِ بهتانی به ضربِ دشنهيی کشتهاست.
از اين مردان، يکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نانفروشِ سختِ دندان گرد آغشتهاست.
از اينان، چند کس در خلوتِ يک روزِ بارانريز بر راهِ رباخواری نشستهاند
کسانی در سکوتِ کوچه از ديوارِ کوتاهی به رویِ بام جستهاند
کسانی نيمشب، در گورهایِ تازه، دندانِ طلایِ مردهگان را میشکستهاند.
من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشتهام
من اما راه بر مردِ رباخواری نبستهام
من اما نيمههایِ شب ز بامی بر سرِ بامی نجستهام.
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير...
در اين زنجيريان هستند مردانی که مردارِ زنان را دوست میدارند.
در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمیکشد فرياد.
من اما، در زنان چيزی نمیيابم ــ گر آن همزاد را روزی نيابم ناگهان، خاموشــ
من اما، در دلِ کُهسارِ روياهایِ خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ اين علفهایِ بيابانی که میرويند و میپوسند و میخشکند و میريزند، با چيزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی، همچو يادی دور و لغزان، میگذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست...
جرم اين است!
جرم اين است!
زندانِ موقتِ شهربانی، ۱۳۳۶