zoha-persia
چرا از سوسک می ترسیم ولی از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم از عنکبوت می ترسیم از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم از شکستن لیوان می ترسیم از شکستن دل آدما نمی ترسیم از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم از خیانت به دیگران نمی ترسیم ؟ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــراااااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا"
zoha-persia
طرز تهیه کوکو سبزی گردن خود را مقادیری کج می نمایید با نگاه گربه شرک وار به خواهر خود مینگرید و میگویید دلم کوکو سبزی میخواد! یه ساعت بعد حاضر و محیاست ! نوش جان
zoha-persia
مشکلات از جایی شروع شد که به هر کی گفتیم نوکرتیم فکر کرد واقعاً اربابه !
zoha-persia
دختر داییم تو کنکور ۱۰۰تا مونده به آخر شده بعد داییم شیرینی پخش کرده به داییم میگم چرا خوشحالی حالا؟ گف آخه فک نمیکردم ۱۰۰نفر از این خنگ تر باشن !
zoha-persia
میگن تو روز قیامت گوگل به حرف میاد؛ همه جست و جوها و عکسایی که سرچ کردی رو لو میده... در جـــــــــریان باشید
zoha-persia
آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته؟ چی شده؟ کی گذاشته رفته؟ چرا تو خودتی؟ آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی! آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبرمرگش برگشت؟ الان باهاته؟ کیه طرف؟ چه شکلیه؟ دوسش داری؟ چند بار دیدیش؟ دیگه زدم تو فاز اذان !!
zoha-persia
من نمی دونم اون استادی که ترم قبل از درسش افتادم این ترم دوباره با چه رویی می خواد بیاد سر کلاس !؟
zoha-persia
آقای محترم….به عشقت از سر مهربونی نگو توله سگ…! خانم محترم..به عشقت از سر مهربونی نگو کره خر…! هم توله سگ یه روز بزرگ میشه پاچه میگیره….! هم کره خر بالاخره یه روز خر میشه جفتک میندازه…!)
zoha-persia
دماغتون رو بگیرید و سعی کنید برای ۵ ثانیه بگید «ممممممممم» بعله یه همچین کارایی بلدم من !
zoha-persia
" آدمك آخر دنیاست بخند" "آدمك مرگ همین جاست بخند " "دست خطی که تو را عاشق كرد" "شوخی كاغذی ماست بخند " " آدمك خر نشوی گریه كنی" "كل دنیا سراب است بخند " " آن خدایی كه بزرگش خواندی" "به خدا مثل تو تنهاست بخند
zoha-persia
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که ب