Kuzey
بعضی ها مثل دسته صندلی سینما میمونن،معلوم نیس مال توئه یا بغل دستیت
Kuzey
بعضـــــی وقـــــتا مجبـــــوری،
تـــــو فضـــــای بغضت بخـــــندی
دلـــــت بگیـــــره،
ولـــــی دلگـــــیری نکنـــــی
شاکـــــی بشـــــی،
ولی شـــــکـــــایـــــتـــــ نـــــکنـــــی
گــــــــــریـــــه کـــــنی،
امـــــا نــــذاری اشکــــاتــــ پیــــدا شــــــــن...
خیلــــی چــــیزارو ببــــینــــی،
ولــــی نــــدیدش بگــــیری
خیــــلی حــــرفارو بشنــــوی،
ولــــی نشنــــیده بگــــیری
خیــــلی هــــا دلــــتو بشــــکنــــن،
و تــــو فــــقط سکــــوتــــــــ کنــــی...!
Kuzey
فضای مجازی واســـه بعضــــیا مثل بهشت زهراست...
واسه سر زدن به اونی که دوستش دارن...
ولی دیگه ندارنش...!
برای آروم کردن دل خودشون میرن توی پروفایلش...
با یه دنیا حسرت و خاطره فقط سکوت میکنن
و کامنت دوستای تازشو میخونن...
✘آدمهای دنیای مجازی از دور دوست داشتنی ترند...!
Kuzey
آن روزها داغ ترین جای زمین قلب من بود تابستان بود ولی گرمایش بیشتر از آغوش ما نبود گرچه می سوختیم ولی زیبا بود چنین سوختن و سوزشی را نگاهی می تواند باور کند که روزی از روزها به مانند ما (من و تو ) سوختن را در این آتش تجربه کرده باشد .
Kuzey
درسـت وقــتــے کــہ زخـــــم مـیـشــہ دلــت .. آدمـــاے ِ دو رو ورت بــا نـمــک مـیـشـטּ . . . !
Kuzey
هراز گاهی قدم میزنی لابلای خاطرات ترک خورده ام تو را مثل پروانه ها مشت میکنم برای همیشه مال خودم باشی مشتم را که باز می کنم پر از هیچ میشود پر از نبودن هایت پر از بی کسی هایم باز پر از هیچ! فقط همین!
Kuzey
باران ببـ ـار . . تمـ ـام خاط ـره هـ ـا را بشـ ـور . . تمـ ـامـ ِ دوستـ ـتـ دارمـ هـ ـا . . تمامـ ِ عاشقـ ـانـ ـهـ هـ ـا . . ببـ ـار کهـ مـن هـ ـمـ شـ ـرمـ نکنـ ـمـ . . مـن هـ ـمـ ببـ ـارمـ . . . !!
Kuzey
نمی نویسم... چون می دانم هیچگاه نوشته هایم را نمی خوانی حرف نمیزنم... چون می دانم هیچگاه حرفهایم را نمی فهمی نگاهت نمی کنم... چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی صدایت نمی زنم... زیرا اشک های من برای تو بی فایده هست فقط می خندم... چون تو در هر صورت می گویی من دیوونه ام.
Kuzey
تَنهاے یعنے، گوشه پروفایلت 60 نفر on باشـלּ ولے نمے توانے با هیچ ڪـבام בرב בل ڪنے و مجبور میشے בرבهایت را بنویسے، تا شایـב هماלּ ها لایڪ ڪننـב...
Kuzey
همیـشه سکـوت خــوب نیــست گـاهـی خُـرد میشوی زیـر بـار حـرفهـای نـگفتـه غافـل از اینکـه بــه تـو تـهمـت بـی جنـبگـــی میــزننــد…
Kuzey
دنـیــایــم پُـر شــده از انــســان هــایــی
کـه "وجـود ِ خـارجـی" ندارنــد
Kuzey
راه میروم روی برف هایی که از دیشب باریده است... اشک هایم صورتم را داغ میکند... خوبی برف این است که هر کس چهره ی سرخ مرا میبیند... میگوید: هوا بیرون خیلی سرد بود؟!
Kuzey
شهر من بهار ندارد... باغ ندارد،بهار نارنج ندارد... و آدم اگر اینجا دلش بگیرد؛ دردش را به کدام پنجره بگوید که بغضش پیش هر غریبه ای شکسته نشود؟! ...
Kuzey
خـوب به چشـمهـآيش نگاه کنيــد ... از نزديـک! دســتــانـش را بگيــريد ... آنـقدر نزديکـش باشيــد که گرمــاي نــفـس هايــش را حـس کنيـد، عطــر بـودنـ هــآيش را خـوب بخـاطر بسپاريــد، صـورتــش را لمــس کنيد، ببـــوسيــدشــــ ... از تـــــــه دل ! از ته دل، در آغوشـتان بفشاريدش، از ته دل نگاهش کنيـد ... صدايــش کنيد... از ثــانيــه ثـانيــه ي بودنــش لذت ببريـــد ؛ روزي شايــد ، بــرود ... از همــآن رفتـن هـآي بـي بــآزگــشت ، حــسرت همــه ي ايــنهآيي که گفتم روي دلتــآن ميمــاند،در نبــودنـش بد دردي ميــشود... نترسيــد گنــاهش هم پاي من! فـقــط ، درکـــ کنيــد .... در آغوشــش هــر جهـنمـــي بهشــت اســت...