Kuzey
منتظـــر بارانـــم… در خلوت کوچه هایم باد می آید اینجا من هستم ؛ دلم تنگ نیست…. تنها منتظر بارانم تا قطره هایش بهانه ایی باشند برای نم ناک بودن لحظه هایم و اثباتی بر بی گناهی چشمانم!
Kuzey
فاجعــــه یعنى… آنقدر در تو غــرق شـــده ام
که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى احســـاس خیانــت میـــکنم!!
عشـــق یعنى همین…
Kuzey
تنهــــایـی یعنــی: بهش بگی با تمــــام وجـودم دوســتت دارمــ اون بگه : عجــب غلطـــی کردم بــــاهـــات آشنـــا شُــدم....
Kuzey
این که هربار سرت بایکی گرم باشد
دلیلی بربا ارزش بودنت نیست
آنقدربی ارزشی که خیلی ها هم اندازه تو هستند
Kuzey
کاش میتوانستم خاموش شوم فنا شوم محو شوم من از این روزگار خسته شده ام از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم من از تمام شایدها و بایدها متنفرم . . .
Kuzey
در انتظار نشسته ام که برگردی....!
اما....جوری رفتی که خدا هم کاری نمیتواند بکند...
رفتی ولی این را بدان...زمان برگشتنت نزدیک است...
آن زمان که دیگر خدا هم برای برگشتن من کاری نمیتواند بکند....!!!!
Kuzey
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی دلت بگیره ولی دلگیری نکنی شاکی بشی ولی شکایت نکنی گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . . خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری ! خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی . .
Kuzey
خـاطـرات فکـرهـای الکـی عکسـهـا می آید می آید هـا حــآلــَم ازشــآن بهـم میخــورد مـَن خود واقعـیت را میخــواهــَم ، می فهمــی ؟ خــود ِ خـودت
Kuzey
گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن ! به رفتن که فکر می کنی ، اتفاقی میفتد که منصرف می شوی ! می خواهی بمانی ، رفتاری می بینی که انگار باید بروی ! این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است !
Kuzey
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم او که همین جاست کجا میرویم؟؟
Kuzey
بــَـرآے تـــــــو… نــِمـیـدآنـم چـِـطـور مـیگـُذَرد…! امــآ بــــرآے مــن… اِنـْگــآر… خَـنـجـَر بـَـر گـَلـویـَم گــُذاشـتـہ انـد… امــآ نـِمـیـبُـرنـد
Kuzey
خدایــآ ...! نکند خوردن ِ این همـه غم غصه بغض حسرت حرف روزه را باطل کند ...؟
Kuzey
حسادت میکنم !
به کلیــد های پیانـ ـو
که هر روز لمســشان می کنــی و مــن ... ؟؟
میدانــی چه میکشــم ؟؟؟