امروز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم ورزش کنم! تیشرت نارنجی مو پوشیدم و زدم بیرون. و حالا توجه شما رو به تیکههای ملت غیور ایران جلب میکنم: ... ... نارنگی! کجا میری؟ ... پرتقال! بدو تا نخوردمت! هویج!مگه خرگوش دنبالت کرده؟ تهسیگار! فانتا!گازت تبدیل به گوز شده که بالا پایین میپری!؟ رفتگر!برو 9 شب بیا بابا! چیتوز موتوری! سن ایچ و دیگر هیچ! لینا توپی!!انقدر جون نده بابا! اسمارتیز!بقیه دوستات کجان؟ بچهها! بچه ها! گارفیلد!
وقتی تو نیستی شادی کلام نامفهومیست و «#دوستت میدارم» رازیست که در میان حنجرهام دق میکند و من چگونه بیتو نگیرد دلم اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند ...
#آقـای-مـن! من نه کودکی بیمار دارم که از شما شفایش را بخواهم، نه بدخواهِ کینه توزی که هدایتش را؛ نه بدهکاران پشتِ درِ خانه ام صف کشیده اند که گشایشی طلب کنم و نه نان شب را درمانده ام که بخشایشی بخواهم؛ نه غریبی در سفر دارم که سلامتش را خواستار باشم و نه اسیری در زندان که آزادیش را بطلبم؛ میبینی آقا چقدر دستم خالیست از بهانه ؟! میخواهی در بزرگی را بکوبی، آن هم در بزرگی که دلها گرفتار بسیاری آن طرفش سالها به انتظار مینشینند، باید بهانه ای داشته باشی. بی بهانه بروی میان آن همه فریاد و اشک بگویی برای چه آمده ام تا بیماران دم مرگ را، جگرهای سوخته را و چشم های به در دوخته را رها کنی و یک لحظه مرا نگاه کنی تا خورشید شوم؛ ... مـی دانـم آغــوشـتــــ بــزرگــــ استـــــ آقـــا، مـــی دانـــــم ...
امـا #هـمـه زود مـتـوجـه مـیـشـن کـه چـقـدر ن#ـاراحـتـم... : )
14 سال و 5 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 29 دقيقه قبل