چیزهای جالبی که از والدینمان آموختیم !! دعا: دعا کن سر جاش باشه وگرنه…! منطق: به خاطر اینکه من می گم! ... آینده نگری: اگر از اون تاب بیافتی و گردنت بشکنه محاله با خودم ببرمت خرید! استقامت: تا وقتی کلم بروکلی هاتو نخوردی از جات تکون نمی خوری! اصلاح رفتار: تو دیگه مثل بابات رفتار نکن! قناعت: میلیون ها بچه کم شانس توی دنیا هستن که آرزو می کردن من مادرشون بودم! انتظار: وایسا برسیم خونه… رشد کردن: اگر اسفناج نخوری بزرگ نمیشی! کنایه: گریه می کنی؟ حالا یه کاری می کنم که واقعا اشکت در بیاد! ژنتیک: باید به خاطر ژن بابات باشه! اصل و نصب: این چه وضع اتاقه؟ مگه تو طویله به دنیا اومدی؟ عدالت: یه روزی بچه دار میشی ، امیدوارم بچه هات عین خودت بشن !!! شکلکاشوخودتون بذارید
بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟ گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع میکنه خودش رو میزنه، اونقدر میزنه تا داغون شه،آخه موجیه دست خودش نیست ... ! همین بکوب لایکو ب افتخار همسر جانباز
گویند مریدان شیخ همگی از برای ساختن هیکل شش تکه به باشگاه بادی بیلدینگ شدندی! خود شیخ چند سالی در باشگاه مشغول هارتل بودی. تا مریدان بدید بسیار مسرور گشت و به استقبالشان رفت . یکی از مریدان دختر باز خدمت شیخ عرض کرد : یا شیخ ! بر ما بگو با کدامین دستگاه کار کنیم تا دختران و دافان را تحت تاثیر قرار داده مخشان را بزنیم ؟؟ شیخ بی درنگ فرمود : ای مرید ! در میان دستگاهها هیچ دستگاهی مانند دستگاه خود پرداز دختران را تحت تاثیر قرار ندهد !!! مریدان از این حکمت دانی شیخ روانی شده آنقدر روی تردمیل دویدند تا به دیار باقی شتافتند ..
روزی مریدان گرد هم جمع شدند تا مسابقه قدرت باد ( از مسابقات مشهور خانقاه ) برگزار نمایند، شیخ نیز که پیشکسوت این عرصه بود به عنوان هیئت ژوری مسابقه را تماشا می نمود. قرار بود مریدان بوسیله باد معده بطری را از روی میز به پایین پرت کنند. جمله مریدان ماتحت خود را جر واجر نموده لیک بطری از جای نجنبید.شیخ چون اوضاع را مقابل ناظر فِبا ( فدراسیون بادهای افسون کننده ) خیط بدید خود دست بکار بشد و خشتک بالا زده و در پوزیشن دقیق قرا بگرفت: شاعران در توصیف صحنه گفته اند: . چو بادش برون شد در آن دشتِ باز ... خروش از خم چرخ چاچی بخاست . اینگونه شد که نه تنها بطری در افق محو شد، بلکه خشتک مریدان نیز چون بیرقی از سر ایشان آویزان گشت و جایزه آن مسابقه تا 300 سال به شیخ و نوادگانش تعلق بگرفت.
روزی شیخ در حال صحبت برای مریدان بود که عطسه بکردندی و هم زمان به ماتحت شیخ فشار اورندی و نعره ای بس مهیب از باسن مبارک رها بکرد که شلوارش همچو پرچمی در باد افراشته بگردندی مریدان که حرکت شیخ را دیدن انقدر بخندندی که شیخ بسیار عصبانی شدندی و شمشیر کشید سر تمام مریدان را بزد و از خشتکشان بر سر دروازه شهر اویزان بکرد تا باشد درس و عبرتی برای دیگر مریدان شیخ و مریدانش در حال بازی
روزی یکی از مریدان با وفای شیخ به نام اکبر ختنه کن که در دارالشفاء بیوتیفول ضعیفه مشغول بود در مجلس حاضر بود . شیخ او را ملول و ناراحت یافت پس وی را نزد خویش فراخواند و علت را جویا شد . اکبر ختنه کن پس از خشتک بوسی از شیخ ، گفت : عزم سفر به کشور بوت ( همون ایتالیای امروزی ) را دارم . یا شیخ . ولی با این نام نتوان در انجا زیستن نمون . شیخ دستی در خشتک کرد و پس از تفکر فراوان فرمود : نام خود را به آلبرتو دولوچینی تغییر بده . مریدان چو این فضل از شیخ بشنیدند جملگی خشتک ها دریده و روانه دارالشفاء گشتند تا خود را آماده ختنه مجدد نمایند .
از ابو زارت ابن ابی زارت نقل است که : روزی یکی از مریدان به نزد شیخ رفت و پرسید : یا شیخ !!!؟؟؟ این عربها که حرف "چ" ندارند , پس چگونه عطسه میکنند ؟! شیخ اندکی اندیشید و فرمود: همانگونه که حرف " گ" هم ندارندابو زارت نقل کرده که مریدان فلفور از این جواب منطقی شیخ , نعره ها زده و روانه ی صحرا های عربستان سعودی بشدندی و خشتک خاندان سلطنتی آل سعود را بر روی سرشان کشیدند...!!!