reza
شقیق بلخی : " به هارون الرشید: اگر در بیابان تشنه شوی چنان که به هلاک نزدیک باشی و آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری؟ گفت : به هر چند که خواهد . گفت: "اگر نفروشد الا به نیمه ملک؟ " گفت: بدهم . گفت :" اگر تو آن آب بخوری و از تو بیرون نیاید چنان که بیم هلاک بود . یکی گوید : من تو را علاج کنم اما نیمه ملک تو بستانم چه کنی؟ گفت : بدهم . گفت :" پس چه نازی به ملکی که قیمتش یک شربت آب است که بخوری و از تو بیرون آید؟"
reza
بعد بچه که بودم پیش خودم میگفتم خوش بحال خدا هر مغازه ای بره میشناسنش و ازش پول نمیگیرن ... تازه تو نونوایی ام صف واینمیسه
reza
امروز روز جهانی کودک بود اگه رادیو هفت نمیگفت نمیدونستم .. یادش بخیر زمان ما از اذان صبح تا 9 شب همینجوری کارتون نشون میدادن چه حالی میکردیم
reza
من از مجاورت یک درخت می آیم ... که روی پوست آن دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود...
reza
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
reza
کاش یه قرصی کوفتی زهرماری چیزی بود دلت که گرفت میخوردی و باز میشد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 52 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....