reza
این که تو دنیا دلِ هیچکی نشکنه غیر ممکنه
reza
وقتی گذاشتی که بعضیا وارد زندگیت شن و خاطره بسازن دیگه باید اینم قبول کنی که تا آخرین روز زندگیت همه اون خاطره ها چه شیرین و چه تلخ باهات میمونن...نکته ای که همیشه دیر میفهمیم
reza
در کارگه کوزه گری رفتم دوش ... دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
reza
اعتراف میکنم خیلی خیلی رنگ سیاه رو دوست دارم چند بار سعی کردم اینجوری نباشم ولی نشد
reza
درِ گُلسِتانِ چشمم ز چه رو همیشه باز است ... به امید آنکه شاید تو به چشمِ من درآیی
reza
تپلوی مهربون و دوست داشتنی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 50 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....