به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
هفته پیش خونمون مکان شده بود بعد دو تا از دوستام که باباشون مذهبیه اومده بودن چسبیده بودن به ماهواره یکیشون نتش قطعه تو [!]بوک بود یکیشون قلیون میکشید منم مشغول پذیرایی بودمبعد امشب یکی از بچه های دانشکده رو دیدم گفت برم خونمون مکانه پرسیدم چه جوریاس؟؟گفت: ..........(سانسور شد)...تارُفم نکرد
هیچی تو فامیل دورمون 2 نفر که 4 ماه پیش با هم ازدواج کرده بودن و به ظاهر خیلی عاشق و خوشبخت به نظر میرسیدن دارن طلاق میگیرنفکر کن بعد 4 ماه که هنوز جیک جیک مستونشونه
خیالت راحت شد برو بخواب
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز42 ثانيه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....