به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
بعد اونوقت بچه که بودم بعد از ظهرا تجهیزات کف درست کنیمو(از همینا که این دخترِ داره)ورمیداشتم میرفتم رو پشتِ بوم کف درست میکردم تو کوچه و یه عده اُسکول تر از خودمم میدوویدن دنبالِ کفا که بترکوننشونالکی خوش بودیم
بعد اونوقت بابای رفیقم هر وقت میرفتم جلو در خونشون و میپرسیدم مجید هست؟؟میگفت مجید ما؟؟یه بار که اینُ گفت جواب دادم نه مجید همسایه بغلیاونم گفت وایسا ببینم بعد رفت و اومد گفت نه خونه ما نیست پسرممنم گفتم پس بیزحمت مجید خودتونو صدا کنید
به دَرَک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد #چشم-ما-بود
روزنی بود به اقرار بهشت
امروز یه گوسفند گرفتیم که قربونی کنیم بعد انگار فهمیده بود که قراره چه بلایی سرش بیاد و منم اصن راضی به این قضیه نیستمهی منُ نگاه میکرد و ته نگاش میخوندم که میگه رضا به دادم برسکاری از دستم برنیومد واسش
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 16 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....