به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
رفته بودم دوش بگیرم بعد زدم زیر آواز بابام بعد بابام اومد در رو زد گقت باز کن باز ککردم میگه ما نخوایم صداتُ بشنویم چیکا کنیم؟؟منم سطل کوچیک حموم پر آب دستم بود آب ریختم روشبعد اومدم بیرون یه پارچ آب خالی کرد روم
بعد اونوقت یکی از آرزوهام اینه که یه آر پی جی داشته باشم بعدش بزنم به این منبع آبایی که بغل پارک محلمونِبعد بلند بلند صدا بده آبش بریزه رو زمین بعد ملن بگُرخن بعد من خیلی خونسرد وایسم نگاهش کنمهمچین ورقی ام من
می گن اسبت رفیق روز جنگِ
مو می گویم از او بهتر تفنگِ
سُوار بی تفنگ قدرت نداره
سُوار وقتی تفنگ داره سُواره
..
..
تفنگ دسته نقرم رو فروختُم
برای وِی قبای ترمه دوختم
فرستادُم برایم پس فرستاد
تفنگ دست نقرم داد و بیداد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 52 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....