reza
جمعه خوب خیلی کم داشتم تا جایی که یادمه...ولی یکی از قشنگتریناش یه جمعه زمستونی برفی تو پادگان بود که خیلی خیلی خوش گذشت..دلم واسه بچه ها تنگ شد ییهویی
reza
خدایا چرا امروز اینجوریه؟!!!
reza
حُرمت نگه دار دلم ، گلم .... کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
reza
یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار.... رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 49 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....